باز دریای دلم طوفانیست...

محرم که از راه می رسه جنگیدن با یادت خیلی سخت می شه... محرم باشه و همه جا پر باشه از اسم "حسین" و تو که بند بند وجودت عشق به "حسین" بود نباشی؟!

این روزها با خودم فکر می کنم چقدر حیف که زود رفتی، چقدر حیف که تا بودی هنوز لایق بهره بردن از بیشتر ابعاد وجودت نبودم... چقدر حیف که نموندی تا این روزها سیراب بشم از دانشِ بی حدت...

این روزها با خودم فکر می کنم خوش به حال اونایی که تا به سن میانسالی و پیری می رسن "بابا" دارن، خوش به حالشون که لذت گذروندن مراحل مختلف زندگیشون رو کنار "پدر" می چشن هر چند شاید هرگز متوجه نشن چه موهبتی رو دارن و چه فراوونن آدمایی که تشنه ی یه قطره از اون موهبتن و تا ابد حسرت به دل و تشنه دل می مونن...

این روزها همه ی وجودم تمناست برای یه بار دیگه به لب آوردن کلمه ی "بابا" و جواب شنیدن از تو... برای یه بار دیگه لمس گرمای حمایتِ دستِ بزرگِ مهربونت... برای گم شدن تو آغوش وسیعت که همه ی غمهای دنیا رو از یادم می برد... برای چشمهای منتظر و لبخندِ شادت وقتی از راه می رسیدم... برای " کی میاین رشت" گفتنای هر روزه ت حتی بعد از اینکه تلفن می زدیم که رسیدنمون به خونه بعد از سفرِ رشت رو بهتون اطلاع بدیم...

این روزها همه ش جلوی چشممی، وقت خواب و بیداری، تو کوچه و خیابون، موقع انجام کارهام، تو لحظه های دلگیرِ عزاداری وقتی پرده ی اشک چشمام رو پوشونده یاد تو هجوم میاره و هق هقم شدیدتر می شه و من می مونم و عذاب وجدانِ این سوال که این گریه بیشتر برای توئه یا امامم؟!

این روزها یادم میاد وقتی که رفتی 57 سالت بود... امامت هم وقتِ وصالِ معبود 57 سالش بود...

این روزها یادم میاد که لب و زبونت از تشنگیِ 4ماه تو کما بودن خشکیده بودن و امامِ تو هم...

این روزها یادم میاد گلوت رو برای وارد کردن لوله تنفسی............... و امامت هم........

تو کجا و امامت کجا اما این روزها دلم دنبال هر تشابه و خوشکنکی راهی می شه...

این روزها بیشتر از هر وقتی آرزو می کنم اون بالا، سر سفره ی امامت نشسته باشی و بالاخره اون چیزی که سالها درباره ش تحقیق می کردی به عینه دیده و شنیده باشی و سیراب باشی از محبتِ مظلومِ کربلا...

این روزها بدجوری دلم "بابا" می خواد...

چیزی تا یه 23آذرِ لعنتیِ دیگه نمونده... این روزها سخت آرزو می کنم نقاب بی تفاوتیم خدشه ای بهش وارد نشه...

باز دریای دلم طوفانیست

آسمان کسلم بارانیست

باغم ار زیر و زبر شد نه عجب

تحفه ی فصل خزان ویرانیست

شرح تنهایی من می پرسی؟

شرح تنهایی من طولانیست

نای بی همدمم و تا به ابد

ناله در حنجره ام زندانیست...

/ 0 نظر / 15 بازدید