memories

دیشب همزادی اینجا بود تا نیم ساعت پیش... با هم بودیم دو تایی. آقاهه برای جشن نیمه ی شعبانشون حسابی  سرش شلوغه و از دیروز که رفته برای تمرین تئاتر برنگشته و قراره عصری برگرده. همسری همزاد بانو هم رفته شهر خودش و خلاصه ما دو تا موندیم و یه دنیا خاطره...

با اینکه حرفامون حرفای "امروز" بود و مثل خیلی وقتای دیگه از نوستالژیهای مشترکمون حرف نزدیم اما از وقتی رفته حسابی تو فکر روزای گذشته م...

روزایی که دلم اساسی پیششونه... با اینکه از جایی که توش ایستادم راضیم و حاضر نیستم به عقب برگردم اما دلم تنگ اون روزاست و حسهای نابی که توشون جریان داشت... دلتنگ همه ی دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی، دلتنگ روزهایی که دنیای نت حسابی برامون تازگی داشت و همه چیش عجیب بود،دلتنگ خلوص اون روزها، دلتنگ قلبهایی که برای هم می تپید و انگشتهایی که تند و تند رو کیبورد سر می خوردن و جمله ها رو پشت هم ردیف می کردن... دلم تنگه برای همه ی اون سرخوشیها، گریه های عاشقانه و کودکانه، قرارهای دوستانه، دلهره های شیرین، چتهای کنفرانسی شبانه، خنده های از ته دل...

اون آدما چی شدن؟ چی به سر همه چی و همه کس اومد؟ چند سال گذشته؟ ۵؟۶ ؟ ٧؟ ٨؟!........... چقدر همه مون تغییر کردیم... چقدر راههامون از هم دور شد... اما اون حس شیرین مشترک هنوز هست، تازه ی تازه...

دیشب خواهری قرار بود چیزی رو برام ایمیل کنه، همزادی که رفت تو میلم نگاه می کنم و چیزی نمی بینم، دستم می ره که براش اس ام اس بزنم " نرسیده که خواهر جان" اما چشمام یهو گیر می کنه رو آدرس ایمیل قدیمیم که خواهری تو اس ام اسش گفته برام به اون فرستاده... باز کردن ایمیلم همون و فرو ریختن خاطرات همون...

امروز منم و یه ظهر جمعه و تنهایی و یه دنیا نوستالژی...

خدایا ممنونم که بهترین یادگاریها رو از دوران خوش زندگیم برام گذاشتی. خدایا ممنونم بابت هدیه های ارزشمندت، آقاهه و همزادی...

پ.ن: چقدر دلم تنگه برای این خونه ی صورتی ٨-٧ ساله م...

شنبه نوشت: کامنتدونی رو بسته بودم چون حس کردم این مطلب شاید حس همذات پنداری تعداد محدودی رو جذب کنه، نخواستم دیگران رو مجبور کنم کامنت بذارن. اما بازش می کنم فقط به خاطر تو عزیزدل:*

/ 3 نظر / 10 بازدید
نیلوفر دکتر کوچولو

همزادی جون معلومه که تو هم شرایط پیوستن به جمعیت وبلاگ نویسان گمنام رو داری! بیا با هم راهش بندازیم، شاید خیلی از اون بچه های قدیم هم به همین نتیجه رسیده باشند...فکر کن بتونیم دوباره اون جمع وبلاگ نویس رو جمع کنیم! من امیدوار می باشم!

محیا

امیدوارم باز هم برایمون بنویسی[لبخند]

لیلا

چرا یهو خصوصی شد؟؟ :| به چه کسایی رمز می دین؟ من خواننده وبلاگت بودم (هستم)