1- سلام.


2- این زیاد شدنِ هر ساله ی شمعهای کیک تولد نیست که یادمون می ندازه سنمون چقدر شده و این معنیش چیه. این قد کشیدن و بزرگ شدنِ بچه های دور و بره که یادمون می ندازه چقـــــــــــــــــدر زمان سریع می گذره و چشم که به هم می زنی سالها گذشته...
اولین دیدارِ خونوادگیمون یه روز زمستونی بود تو سال 82 اگه درست یادم باشه، اون موقع علی کوچولوی ما واقعا کوچولو بود و همه ش 6-5 سالش بود و داداشی شما هم گمونم12-11 ساله بود. حالا امروز 8 سالی گذشته و علی همین روزا کلاس سوم راهنمایی رو شروع می کنه و داداشی شما دانشجوی مهندسیه...

دوستی من و تو 8سال و اندی از عمرش می گذره عزیزترین همزادى دنیا، 8سال پر از فراز و نشیب رو با هم گذروندیم، رابطه مون شکلهای مختلفی به خودش گرفت، از هم دور و به هم نزدیک شدیم، اما یه چیزی تو همه ی این سالها ثابت بود: هیچ وقت دوست داشتنت برام اندازه ی سر سوزنی معما نشد، هیچ وقت احساس خاصی که کنار تو داشتم با هیچ دوست دیگه ای تجربه نکردم، شاید با دیگران احساساتی داشتم بهتر یا بدتر اما جنس دوستی ما فرق داشت، اسمش دوستی نبود، همزادیت بود، حتی با وجود همه ی تفاوتهامون، با وجود همه ی اختلاف سلیقه هامون، با وجود همه ی چیزهایی که شاید قاتل هر رابطه ای باشه برای دیگران اما در مورد ما فقط باعث نزدیکتر شدنمون شد...

امروز تو از این محنتکده ای که کشورمونه رفتی، گفتی که زود بر می گردی، یه سال یا دو سال شاید... و من منتظر می مونم، و دعا می کنم هر کی جز این بگه دروغگو باشه همونطوری که خودت گفتی.

خداحافظ دکتر کوچولو. مراقب خودت باش همزادکم، سفرت به سلامت. روزهای خوشی داشته باشی، دلم برات از همون دیروز لحظه ی خداحافظیِ بی آبغوره تنگ شده، من و دلِ تنگم منتظر می شینیم تا باز بیای و با هم کل کل کنیم و به هم بخندیم.

3- دیشب با آقاهه ی عزیزم رفتیم هفتِ تیر خرید مانتو و روسری، با کیسه های خرید داشتیم تو خیابون بهار شیراز قدم زنان به سمتِ کبابی مورد علاقه مون می رفتیم که یه نفر ترکِ موتور کیفم رو از روی شونه م کشید. بدون اینکه ذهنم دخالتی داشته باشه تو خیابون دنبالش تا 200 متر دویدم و جیغ زدم دزد دزد، آقاهه هم چند لحظه دیرتر متوجه شد چی شده و پشت سرم شروع به دویدن و فریاد زدن کرد. یه ماشین پرشیای سفید خیلی سریع گوله کرد سمت دزدها، بهشون هم رسید اما بنده ی خدا یا ترسید بزنه بهشون یا ندونست چی کار کنه، بهش هیچ خرده ای نمی گیرم، حق داشت بترسه و دخالت نکنه. یه موتوریِ دیگه-بلاتشبیهِ اون دو تای قبلی که ترک موتور اول بودن، همون آقایون دزد!- آقاهه رو صدا زد و به سرعت رفتن سمت دزدها، طبیعتاً گمشون کردن! من با قلبی که تند تند می زد، شوک زده، ترسان و با دستی که درد می کرد به سمت میدون  حرکت کردم، نرسیده به میدون دو تا خانوم رو دیدم، صداشون کردم و بغضم ترکید، وسط هق هق گریه ازشون خواستم به همسرم تلفن بزنن، آقایی که همسر یکی از خانومها بود موبایلش رو به سمتم گرفت، صداها رو نمی شنیدم، ازش خواستم خودش تلفن بزنه. یه آقای مسن برام آب خرید و اصرار کرد بخورم، اون خانوم و آقا هم مدت طولانی کنارم ایستادن و دلداریم دادن، بعد هم که خواستم برم کلانتری پیش آقاهه، نذاشتن تنهایی برم و تا اونجا که دور هم بود باهام پیاده اومدن، تو راه حرف زدن و سعی کردن آرومم کنن و حواسم رو پرت کنن، من تمام مدت داشتم فکر می کردم تو کیفم چه چیزهایی بوده، تا به کلانتری برسیم دیگه همه ش یادم افتاده بود. محتویات کیفم ارزش مالی خیلی زیادی نداشتن، اما معنوی چرا. گوشی موبایلم که هدیه ی تولدم از طرف آقاهه بود و بسیاااااااااار دوستش داشتم و برای پیدا کردنش خیلی گشته بود تا بتونه برام بخردش، شماره تلفنها و اس ام اسهایی که گوشی به گوشی از 8-7 سال پیش نگهشون داشته بودم، کیف پولم که هدیه ی خواهری بود، سنگِ راهب که همون روز صبح همزاد یادگاری بهم داده بود، جاکلیدیِ عزیزم، دفترچه و تقویمم... باقیش دیگه کارت هام بود که می دوئم دنبالشون و مهم نیست، کارت عابر بانکم که همون موقع تلفنبانکی اعلام مفقودی و قفلش کردیم و سیم کارتم که متاسفانه خورده به روز جمعه و باید تا فردا برای سوزوندنش صبر کنیم و مبلغ نه چندان زیادی پول.

شب تلخی بود، از نظر مالی ضرر آنچنانی ای نکردم اما از نظر روحی و معنوی چرا. خاطراتی که از دست دادم یه طرف و تکرارِ دائمی صحنه ی دزدی که تو ذهنم تکرار می شه سمتِ دیگه.

اما شاکرم، نمی گم ناراحت نیستم چرا هستم، هنوز توی شوکم، صبح که چشم باز کردم دلم می خواست کابوس تموم شده باشه و دست ببرم و گوشیِ قرمزم رو از روی پاتختی بردارم و ساعت رو نگاه کنم اما نبود. اما شاکرم به خاطر همه ی اتفاقهای بدتری که می تونست بیفته و نیفتاد، شاکرم به خاطر خدایی که حواسش بهم هست و وقتی ناشکری می کنم تلنگر بهم می زنه، شاکرم به خاطر همه ی نعمتهایی که دارم و باقیش رو می سپرم به خودش.

شاید تشریح لحظه به لحظه لازم نبود، اما برای من لازم بود ثبتش کنم، خیلی هم خلاصه کردم از نظر خودم، لحظه های تلخی بود.

4-چند روز پیش قصد داشتم پستی بذارم سر تا سر غر و ناشکری و آه و ناله. اما امروز از همه ی اون حسها خالیم، امروز دلم می خواد بجای ماتم گرفتن برای همه ی نداشته هام فقط و فقط بشینم یه گوشه داشته هام رو بشمرم و شکر کنم...

خدایا، خودت هوای ما رو داشته باش...

5-آقاهه ی نازنینِ فهمیده یِ دوست داشتنیِ صبورِ من، به خاطر همه تلخی های چند وقته ی اخیر من رو ببخش...

6-همین.

پ.ن: سیل حوادث دیروز دیگه فرصتی نذاشت که تعریف کنم یک هفته رشت عزیزم بودیم و کجاها رفتیم و چه ها کردیم. شاید وقتی دیگر...

/ 8 نظر / 27 بازدید
تارا

وای چه وحشتناک.به همین راحتی کیفتو زدن؟؟؟؟می فهمم وقتی می گی ارزش معنوی داشته یعنی چی.خیلی ناراحت کننده ست.ان شا... با اتفاق های خوب جبران بشه و بتونی فراموش کنی

همزاد

آخ گفتی..کل کل! نمی شه که وایسیم تا من برگردم..همین روزها انلاین هم رو می بینیم کل کل می کنیم بابا! خدا رو شکر که این دزدی به خیر گذشت، اما می دونم از دست دادن خاطره ها چقدر سخته..شاید پولها و مبایل رو برداشت و بقیه اش رو یه جوری رسوند بهت، خدا رو چه دیدی؟

بانوی سرزمینهای شمالی

آخییییییییییی دوستم .[ناراحت] من از شلوارای وروجک گذشت زمانو میفهمم [نیشخند]

بانوی سرزمینهای شمالی

راستی خصوصی

ستایش

آخییی سخته ولی فدای سرت عزیزم. کوفتش بشه.

ساناز

آخی عزیزم خیلییییییییییییییییییییییییییی ناراحت شدم از این اتفاق... درسته چیزهای باارزشی توش بوده ولی با ارزشترین چیز سلامتی خودته که 0خدا رو شکر داریش... [ماچ][ماچ]

زهرا

آخي همزادي رفت؟ اين روزا كلا همه ميرند. وقتي گفتي رفتي ميدون هفت تير، يهو ياد اون روز افتادم كه با تو و عارفه رفتيم ميدون هفت تير و تو روسري خريدي. كلي كوچولو بوديم اون موقع. من سال اول دانشگاه بودم. اگه باهاش صحبت كردي سلام منو بهش برسون. حادثه دزدي رو هم خيلي خوب تعريف كرده بودي، كاملا رفتم توي حس تو و فهميدم چه روز سختي ميتونه باشه، تحسينت كردم كه دنبالشون دويدي، چون فكر كنم اگر من بودم نميدويدم. ولي خيلي زود از يادت ميره عزيزم. مطمئن باش. به آقاي همسر هم سلام منو برسون. دوست خوب من :-)

بنفشه

چقد زود ازدواج کردین...تو 20 سالگی!! من 25 سالمه ولی هنوز آماده نیستم..البته خواستگارم ندارم.دیگه آمادگی نمیخواد که!