مدرسه ی من!!!!!!!!!!

دارم از گشنگی غش مي کنم!!!!!

امروز امتحان زبان داشتيم و من اون رو کاملا فراموش کرده بودم و درست لحظه ای اين موضوع يادم اومد که در حال رفتن به مدرسه بودم و حتی بند کفشام رو هم بسته بودم!!!!!!( زود بزنين به تخته تا چشم نخوردم با اين حافظه!!‌‌‌ )ديگه خودتون حال من رو درک کنيد...فقط اينقدر فرصت کردم که به طرز وحشيانه ای کفشام رو پرت کنم يه گوشه و بپرم کتاب و دفتر زبانم رو بردارم و بعد به دو برم مدرسه!!!!تموم يک ساعت اول رو داشتم عين خر ميخوندم و وقتی هم دبير دينيمون برمی گشت طرفم ، همچين قيافه ی فيلسوفانه ای می گرفتم که نگو7.gif!!!!!خلاصه اين دفعه به خير گذشت1.gif... تا من باشم که ديگه اينقدر پشت اين کامپيوتر نشينم و وقت هدر ندمe.gif...

فردا امتحان زيست داريم و من تا قبل افطار هيچی نمی تونم بخونم... اين احساس فجيع گرسنگی برام بی سابقه هست...

فعلا ديگه حرفی ندارم جز اينکه...اهاااااااان!!!!!!!!!!داشت يادم می رفت ، امروز معاونمون اومد و گفت که پنج شنبه ی ديگه ميخوان به ما سال سوما افطاری بدن ، بعدم يه ليست بلند بالا در اورد و اسم تک تک بچه ها رو خوند و گفت که چه وسايلی بايد بيارن!!!!!!اخه اين افطاری دادنتون به درد خودتون می خوره...مثلا دو نفر بايد نفری ۲۰ تا شامی اماده بيارن! ۶-۵ نفر هم نفری ۲ کيلوگرم گوشت و قلم پخته ! خلاصه از پنير و سبزی آش و سبزی خوردن بگير تا زولبيا باميه و ۸ کيلو پياز سرخ کرده و چيزای ديگه رو بينمون قسمت کردن9.gif!!!!!!!!!!!!!يکی نيست بهشون بگه اين ديگه چه مدل مهمون دعوت کردنه!!!!!!!!!!!!!!!

f.gifاينم يه بيت شعر گوگوری برای تموم کردن نوشته هام:

گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد

از برق اين زمرد،هين، دفع اژدها کن.

/ 0 نظر / 19 بازدید