گاهی وقتا،  وقتایی که وسط بالا و پایینا زندگی دلم هوای اینجا رو می کنه، تو فاصله ای که به این صفحه برسم،  به ذهنم می رسه اگه این بار دیگه پرشین بلاگی وجود نداشته باشه، اگه این صفحه دیگه بالا نیاد، اگه همه ی 14-15 سال خاطره م ناپدید شده باشه، اگه... چه حسی بهم دست می ده؟! خیلی وقتا تو دلم به خودم می خندم و می گم برو بابا، مهم زندگیته که داره مثل برق و باد میره و دستت به هیچ جا بند نیست... ولی اون تیری که همیشه قلبم می کشه از تصور اون لحظه و داغی ای که همه ی وجودم رو می گیره پس چی می گه؟!

به هر حال هر چی که هست خوشحالم اون روزا رو تجربه کردم، خوشحالم دهه 60 ای بودم با همه ی سختیهاش، خوشحالم اینترنت هندلی و شب بیداری ها و هیجانها و احساسات پر شور اون.روزا رو تجربه کردم، خوشحالم یه.روز. پر از شور زندگی بودم و رویاپردازی می.کردم...

این روزا به این فکر می کنم که واقعا هرگز و هرگز هیچی جای تجربه.رو نمی گیره، یعنی بالا بری پایین بیای باید یه چیزایی رو تجربه کنی. به قول آقاهه ( یادم نمیاد آخرین بار کی به این اسم صداش کردم)   باید وجدان کنی یه چیزی رو تا با پوست و گوشت و استخوان بفهمیش...تجربه آدم رو آرومتر می کنه، بی تفاوتتر می کنه، یه جور گور بابای دنیای مسخره ی هر روز یه مدلی" رو تو عمق تفکرات آدم می نشونه.خلاصه که اینجوریاس!

 

امکان ویرایش ندارم! گور بابای ایرادهای نگارشیم اصن!

الساعه متوجه شدم در جریان ترکیدگی اخیر پرشین جان،  یه دو سه تا پست آخرم هم گویا از صحنه ی دنیا محو شدن! 

 

 

/ 0 نظر / 29 بازدید