دخترک

وقتی میام رشت انگار از یه تونل زمان رد می شم و بر می گردم به سالهای پیش، سالهایی که قاعدتا دور و دست نیافتنین، روزای نوجوونی، روزایی که ندونسته مسیر باقی زندگیم رو از ابعاد مختلف توشون تعیین کردم.

نمی دونم جادوی چیه که این اثر رو داره، اتاق نوجوونیام با همون وسایل پر از خاطره، هوای غریب شمال که پرتم می کنه تو گذشته، خیابونا و مغازه ها و طبیعت آشنا، بی دغدغگی نسبی ای که از حضور خانواده ی عزیزم نشات می گیره و اجازه میده از مادر ۲۴ ساعته بودن کمی دست بردارم، اینا یا هر چی دیگه ای که هست، هر چی که بهم حس هویت داشتن و "خودم" بودن می ده، باعث میشه غرق بشم تو روزای بولد زندگیم.

آبان ماه ۸۱، ۱۶ سال پیش، وقتی این وبلاگ رو برای خودم ساختم، دخترک پر از شور و احساس و خیالپردازی بودم، تو اوج احساسات و ناتوان از ابراز نکردن اونا؛ سالهای بعد از اون بالا و پائینای روزگار یادم داد احساساتم رو مدیریت کنم، و به قول عزیزی you are covering it تا حدی که آدمای غریبه تر که بعد از ۲۰ سالگیم با من مواجه می شدن برداشتشون از من یه آدم منطقی و جدی بود، برداشتی که هم من رو به خنده وا می داشت و هم می ترسوندم از این حجم از خودسانسوری. حتی با وجود همه ی این تغییرات ظاهری، در بخش عظیمی از درون من هنوز همون دخترک نوجوون حکومت می کنه، هیچوقت نتونستم مطمئن بشم این بده یا خوب ولی واقعیتیه که هست و باهاش کنار اومدم.

و وقتی اینجام، توی شهر عزیز خودم، توی شهر پر از خاطره م و توی این اتاقی که در و دیوارش پر از رازهای مگوی منه، دخترک حکمرانِ درون حسابی فرصت ابراز وجود داره و برای خودش جولان می ده.

حال غریبیه که کامل از عهده ی بیانش بر نمیام، چه برسه به هندل کردنش.

ولی خوبه، توی این روزگار دست و پا بستگیم که خیلی چیزها برخلاف خواسته ی قلبیم شکل گرفتن و توان مقابله باهاشون رو ندارم، توی این روزگاری که به غایت خالیم از خودم، این روزهای غلیان احساس هم اگر نباشن که هیچ...



خدایا شکرت...

/ 0 نظر / 27 بازدید