فکرهای من!

سلام:)

1- داشتم با خودم فکر می کردم که چی شد که وبلاگم برام کمرنگ شد... یادم افتاد یه روزی اومد که دنیاهام با هم قاطی شدن  و این قاطی شدن دنیاها حس امنیتم رو زیر سوال برد... حالا کلا من آدمیَم که اهل لاپوشونی و قایم کردن و اینها هم نیستم ها! حتی حاضر نشدم با اسم مستعار وبلاگ بنویسم یا مطالبم رو موقع نوشتن سانسور کنم! اینه که وقتی آدمای دنیاهای مختلفم با هم اختلاط پیدا کردن دیگه دلم با اینجا یکی نشد! فکر کنم فقط خودم فهمیدم چی گفتم;)

2- این روزها قضایایی پیش اومد و اتفاقاتی افتاد که یه سری سوال تو ذهنم برای خودم ایجاد کرد... سر آخر تو فکر کردنهام به این نتیجه رسیدم که انقــــــــــــــــــــــــــــدر تو سالهای اخیر زندگیم روی آرزوهام سرپوش گذاشتم و به رویاهام فکر نکردم و سعی کردم رئالیست باشم و خواسته هام رو اولویت بندی و مدیریت کنم که حالا به خودم اومدم و می بینم ای دل غافل! آرزوهام رو فراموش کردم! حتی دیگه یادم نمیاد چی ها از زندگیم می خواستم و رویاهام چی بودن! احیای آرزوها و رویاهام به گمونم خیلی سخته علی الخصوص که از هر چیز زورکی ای بیزارم. پس زورکی نمی تونم خودم رو وادارم از چیزی خوشم بیاد یا بدم! اینه که کمتر چیزی من رو به هیجان واقعی میاره! شادیِ حقیقی و عمیق و قیلی ویلیانه ی قدیمم رو به ندرت تجربه می کنم! خودم کردم... شایستی هم خوب شدم:دی

خلاصه اینکه از منِ ننه بزرگ بشنوین که صبوریِ بیش از حد و فداکاری و خانومی و سکوت هیچ هم خوب نیست! فکر نکنین همین که همه ی دور و بریهاتون شما رو یه خانوم متین و باشخصیت و "خانوم" و "عاقل" و "فهمیده" می دونن یعنی به به! نُچ! به حروم شدن شادیهای خیال پردازانه نمی ارزه...

رویاهای من، زنده شین لطفا!

3- اصولا اکثر حرفای بنده به خصوص در گفتمان با آقاهه ی عزیزتر از جان، با "داشتم فکر می کردم که" شروع می شه. و اصولا فکر کنم اگه بتونم کمتر فکر کنم خیلی خوشبختتر می شم:))

4- برم تا خدا می دونه باز کِی!

/ 0 نظر / 6 بازدید