امشب برای علی کوچولوت جشن تولد گرفتیم، مهمونی نداشتیم، فقط خودمون بودیم، روز تولدش هم که می دونی امروز نبود، آخرای دی بود، اما صبر کرد تا همه مون-همه ی اعضای باقیمونده ی خونواده، همه به جز تو- جمع بشیم و با هم تولد بگیریم.

براش یه کیک درست کردم و مطابق میل خودش شکل خرگوش تزئینش کردم، با خواهری دو تایی خونه رو تزئین کردن، دور هم جمع شدیم، خواستیم عکس بگیریم، مامان میزی رو که قاب عکس تو روش بود کمی کشید جلوتر و به پسرکت با لبخند گفت دوست داری بابایی هم تو تولدت باشه اینجوری؟ علی کوچولوی تو، علی کوچولومون، علی ای که جز تو لحظه ای که خبر رفتنت رو بهش دادیم حتی یه بار دیگه هم تو این 22 ماه تو حضور دیگران اشک نریخت، بغض کرد، لباش که کاش همیشه به شادی وا بشن جمع شدن، صورتش که بیشتر از همه ی ما به تو شبیهه سرخ شد و اشکای معصومانه ش از چشمای مهربونش جاری شد...

دلم ترکید، بغضی که همیشه از لحظه ی رسیدنمون به نزدیکی رشت تو گلوم جوونه می زنه آروم ترکید... همه ی درد نداشتن تو، همه ی حسرت نبودن تو نگاه تلخی شد که به چهره ی مبهوت مامان طفلکیم انداختم...

کاش یادت رهامون می کرد... کاش فراموش می کردم روزی بابایی داشتم که مهربون بود، بی اندازه احساساتی و بی نهایت شاعر مسلک، کاش فراموش می کردم بابایی داشتم بهتر از بیشتر باباهای زنده ای که دور و برم می شناسم، که شادی خانواده ش براش بزرگترین نعمت دنیا بود و حاضر بود دنیا نباشه اگه بودنش بخواد قطره ای اشک به چشم جگرگوشه هاش بیاره...

کاش تصویر آخرین لحظه ی بودنت تو این دنیای خاکی دست از سر چشمهام بر می داشتن و برای یه شب که شده آخرین صحنه ی قبل از خوابیدنم این زجرآورترین تصویر همه ی زندگیم نبود... کاش هنوز که هنوزه با این امید نمی اومدم رشت که این بار دیگه مثل گذشته ها تو توی چهارچوب در با لبخند گرم و شادت به استقبالمون بیای و تو آغوش پر از آرامشت همه ی دلگرفتگی ها دود بشن و هوا برن... کاش گوشه گوشه ی خونه رو که نگاه می کردم تو رو تو حالتهای مختلفت نمی دیدم... کاش وقتی برای خونه وسیله ی جدیدی می خریدیم این بغض لعنتی و تصور عکس العمل شاد تو، بابای دست و دلباز و مهربون و تنوع طلب من، از گلو و ذهنم خارج می شد... کاش این همه "کاش" تو زندگیم نمی کاشتی، کاش نمی رفتی، کاش نمی مردی...

خسته م بابا، خسته م از حسرت دوری تو، خسته م از پشتوانه نداشتن، خسته م از آرزوی بی نهایت دستای گرم و مهربونت، خسته م از بغضهای خفه و اشکهای پنهون، خسته م از تلاش برای شاد بودن و زندگی کردن...

پ.ن. فردا قراره عمو و زن عمو بیان اینجا، از الان دارم تلاش می کنم کر باشم فردا رو و ترجیع بند جمله ها رو که "خدا بابت رو بیامرزه" هست نشنوم... چه اتفاقی باید بیفته تا مردم متوجه بشن این جمله لطف در حق ما نیست و خاریه که مستقیم تو چشممون فرو می ره که یعنی شما پدر ندارین...

خداااااااااااااا ...........

/ 0 نظر / 14 بازدید