15

می دونی، هیچ وقت هیچ چیز برای من جای وبلاگ نویسی رو نگرفت،  هیچ وقت نپذیرفتم اون دوران پرونده ش بسته شده. برای من همیشه یکی از اجزای زندگیم این وبلاگستانه با همه ی بالا و پاییناش. چه اون روزگاری که تعدادمون کم بود و کنفرانسهای یاهومون به راه، چه اون دورانی که وبلاگستان بخش اعظمش به روزمرگیهای زنانه و چی پختم چی خریدم اختصاص پیدا کرده بود، چه این سالها که دیگه کمتر پیش میاد وقتی هوس وبلاگ خونی می کنم چیزی برای خوندن وجود داشته باشه. حتی تو این سالها هم وسط بدو بدو های زندگی شخصیم یهو یاد یکی از بلاگها میفتم و آه می کشم به یاد اون روزای شیرین. به یاد کوه یخ، داداشی و آبجی کوچیکه،  ساره ها، دختر مشرقی، بانو60،  و یه عااااااااااالمه آدم دیگه که هر کدوم از اپسیلون تا بی نهایت تو ذهنم و قلبم جای پای موندگار دارن. 

همین روزا 15 سال از اولین روزی که تو این خونه ی قدیمی نوشتم می گذره،  15سال که دیگه گفتن نداره چقدر پر بوده از اتفاق،  چقدر پر بوده از تغییر... بماند که درون من هنوز همون دخترک 16-17 ساله نفس می کشه، گیریم که حالا خودم مادر یه دخترک احساساتی سه ساله ام، اما خیلی وقتا تو خلوت خودم، پشت پلکای بسته م، خودِ اون روزهام رو با همه ی ریزه کاریها مرور می کنم، هر چند که باید به تلخی اعتراف کنم بیشتر وقتا چیزی از رویاهام یادم نمیاد،  رویاهایی که تو این حجم غلیظ روزمرگی گمشون کردم..

خلاصه که تا هستم وهست دارمش دوست!

گیریم که من باشم و خودش و هیچ مهمونی...  

پ. ن. چقدرررررررر حیف... چقدرررررررر با نوشتن بهتر بود حالمون... 

/ 0 نظر / 9 بازدید