من و من ...

سلام ...

 امشب دلم بدجوری گرفته ... دوست دارم حرف بزنم ... حرف بزنم و حرف بزنم ... دلم می خواد ساعتها درد دل کنم ... می خوام سرم رو روی شونه های يه کسی بذارم و زار زار گريه کنم ... می خوام ... ولی می دونم ... می دونم که توانش رو ندارم ... از حرفای امشبم به نفر که عزيزترينمه احتمالا زياد خوشش نمياد و وقتی خوندشون مياد بهم ميگه : « من ديگه از اين حرفا نمی زنم ! اگه قرار باشه هر حرف من روت تاثير بذاره و ناراحت و پژمرده ت کنه که نميشه ... » ... ولی بذار بهت بگم که مدتها بود می خواستم اين چيزا رو بنويسم ولی ... ولی توانش رو نداشتم ...

نمی دونم چی شد که من انقدر عوض شدم ... چی شد که از اون موجود شيطون و پر حرف و احساساتی رسيدم به اينجا که همه از بی تفاوتيم شاکی بشن ... نمی دونم چی شد که يادم رفت چه جوری اشکا از چشمخونه جدا می شن و روی برگهای دفتر خاطرات می چکن ... نمی دونم چی شد که يادم رفت چه جوری می تونم عشقی که تو قلبم لب پر می زنه رو توی نگاهم بريزم و به همه هديه کنم ... نمی دونم چی شد که سنگ شدم ... سرد و خشک و بی توجه ... قلبم همون قلب قبليه ... با عشق می تپه و هر ثانيه ارتعاشاتش فرق می کنه ولی ... ولی ديگه نمی تونم احساساتم رو بروز بدم ...

فکر کنم تا حدی بدونم چرا ... زمانه من رو محکوم کرد ... محکوم به ريختن دردا و غصه هام توی وجودم ... هر وقت از خستگيهام گفتم پسم زدن ... از دلتنگيهام ناليدم مسخره م کردن ... از آرزوهام گفتم بهم خنديدن ... و من شدم يه نفر که فقط و فقط توی خودش می ريزه ... شدم سنگی که فقط می تونه باعث آزار ديگرون بشه ...

نمی دونم می تونم يا نه ولی مدتهاست تصميم گرفتم بشم همون ساره ی قبلی ... همون که تا يه بچه تو خيابون ميديد فريادش می رفت به هوا ... همون که از غصه ی کسی که دوستش نداشت هم اشک به چشماش می اومد ...

تو اين راه فقط و فقط از يه نفر کمک می گيرم ... اونی که اگه تو اين ثانيه ها ترکم می کرد و مثل بقيه من رو به حال خودم می ذاشت ، حالا حتی توان درک مشکلم رو هم نداشتم ... خدای مهربونم ! ... خدا جونم ، مثل هميشه نگاهم به دستای پر از عشق تو گره خورده ... نااميدم نکن ...

امشب دلم گرفته ...

يه نگاهی به اين بندازين .... خيلی قشنگ و پرمفهومه ... به خصوص اينجاش :

but risks must be taken because

the greatest risk in life is to risk nothing

the person who risks nothing

dose nothing

has nothing

is nothing

and becomes nothing.

شبتون به خير و خداحافظتون باشه ...

/ 35 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مازیار

تو مفهوم هم سرت ميشه؟؟؟!!!! :))

SAREH

سلام ساره جون!خیلیها گاهی این طوری میشن.دلیلشم اینه که تو خودشون میریزن.همه این آدما به ظاهر شادن.ولی تو دلشون غمگینن!میدونی ساره!اشکال ماها اینه که نمیدونیم کی و کجا شاد باشیم؛و کی و کجا یاد غمامون بیافتیم!میدونی هر آدمی به اندازه کافی برای خودش غم و غصه داره که حوصله دردودل دیگران رونداشته باشه!شایددیگران دوست نداشته باشن توازمشکلاتت بااوناحرف بزنی.ولی این دلیل نمیشه که توخودت بریزی وبه ظاهرشادباشی.تو خدا رو داری!یادته تو نامه ای که بهم نوشته بودی چی گفتی؟!

mahboobeh

سلام ساره جان . چه حرفای قشنگی از جنس حرفايی که من می خوام بگم اما می ترسم وقتی هم می گم انقدر بد می گم که خوددمم نمی فهمم . دلتنگی قبليت هم آخر دلتنگی من بود کسی که هر لحظه به يادشی وقتی عطرش............... موفق باشی

Amir GH

سلام ..قشنگ بود.خسته نباشی جدا زيبا بود

نوشی

نبينم ساره خانوم ما دلش تنگ باشه.

mehdi

سلام. اميدوارم شکست نخورده باشی هنوز.

رضوان

ساره جان سلام. گاهی اين احساس مياد٬ به مدت می مونه٬ ولی بعد ميره.. ديد آدم که نسبت به محيطش عوض ميشه٬ اين احساس اومدنش حتميه.. ولی می گذره.. منتظر ساره شاد و شیطون می مونیم! :)

كيان (داداش كوچولو)

سلام .. اگه قرار باشه اينجوری به دنيا نگاه کنيم که هممون لااقل يه مشکلی داريم که بخاطرش گرفته باشيم ولی ..... ارزش نداره ../... مطمئن باش ساره قبلی شدن کاری نداره

کیمیاگر

ساره عزیزم، چی شده؟؟؟ کلی نگران شدم. دوست ندارم غم و دلتنگیت رو ببینم. این رو بدون که کسانی هستن که شنونده های خوبی هستن. امیدوارم که هیچ وقت غم کنج دلت نشینه و همیشه آسمون دلت آفتابی باشه.

پيام

سلام / ساره خانم به قول يه فيلسوف هلندی :‌ هميشه صبر و اميد سپيده صبح را به ياد داشته باشيد که بعد از سياه ترين هنگام شبانه روز بالاخره خود را مي يابد ( طبوع صبح ) و اين نشانه خلقت کردگار است پس شما هم هميشه سپيده صبح را به ياد داشته باشين / موفق و شاد باشين / اون طرفا هم بياين چون آپديت کردم