< کابینت!آره کابینت!!! - خونه ی ساره خانوم!

خونه ی ساره خانوم!


کابینت!آره کابینت!!!

١-سلام!

٢- آرامش این روزام رو دوست دارم فقط خدا کنه از اون خداپرستی هایی نباشه که تو سختی بهش می رسی و وقتی مشکلات حل شدن یادت می ره!

راستی چرا از پست پائینم برداشت کردین که اعتقادم به خدا کمرنگ شده؟! اتفاقا خیلی پررنگتر شده و فقط این آرامش و توکلی که یهویی بهم داده برام غیر قابل باوره ، همین!

٣- پنج شنبه با آقاهه رفتیم سینما سپیده بالاخره فیلم "کنعان" رو دیدیم و خیلی هم پسندیدیم! قبل از شروع فیلم هم بعد از خریدن بلیط رفتیم کافه فرانسه و نوشیدنی داغ و نون خامه ای شکلاتی زدیم به بدن که تو اون هوای یخ حسابی می چسبید، من عاشق شیر کاکائوهای کافه فرانسه م چون برخلاف شیرکاکائوهای دیگه ای که بیرون از خونه خوردم و از زور شیرینی گلو رو می سوزونن حتی به شکر احتیاج هم داره! بعد از سینما هم رفتیم طبق معمول یه عااااااااااااالمه پارک لاله قدم زدیم و گپیدیم...

۴- جمعه به قصد خرید پالتو واسه ی آقاهه از خونه خارج شدیم (یک ماهه دارم خودم رو خفه می کنم بیاد بریم پالتوش رو براش بخرم نمیاد که! یا سرش شلوغه و کلی کار داره یا باید خستگی کاراش رو با استراحت در کنه! ) اما فکر می کنین بعد از کلی دور شمسی و قمری زدن سر از کجا در آوردیم؟ آها، بگو! درسته: پارک لاله!!!!!!!!! البته چون دیگه حالم از ریخت پارک داشت به هم می خورد توش نرفتیم و فقط از کنارش رد شدیم و رفتیم بازارچه ی خوداشتغالی عزیزم که همیشه کلی آرامش و شادی برام داره(البته قبلش هم رفتیم پارک دانشجو ها اما مثل قفس بود!)... کلی چیز میز خریدیم و خوردیم و چند تا ایده ی قشنگ هم برای خونه مون پیدا کردیم که سر وقت بریم ابتیاع کنیم!

۵- دیروز هم رفتیم سراغ آقا کابینتی جدید که سمیرامیس عزیز معرفی کرده بود... آقاهه هنوز هم دلش پیش کابینت قبلی مونده بود که چیز خیلی خاصی بود و فقط دو تا فروشگاه تو کل سهروردی داشتنش( هر دو هم از یه شرکت گرفته بودن )... تصمیم گرفتیم دوباره بریم اونجا رو ببینیم و تصمیم بگیریم... راستش علت به هم خوردن قرارمون با قبلیه این بود که شبی که واسه بستن قرارداد رفتیم برخورد مرده خیلی بد شده بود نمی دونم چرا! درضمن به شدت داشت تلاش می کرد تو پاچه مون کنه چون ما طرز محاسبه ی کابینتها رو دقیقا می دونستیم ولی محاسباتی که اون انجام می داد یه چیزی حدود یک ملیون و خرده ای بیشتر از محاسبات ما در می اومد! منم به شدت بهم برخورد و وقتی رفتیم خونه مخ آقاهه رو هم زدم که بیخیال بشه اما آقاهه هی گیر ظاهر شیک اون کابینت و کیفیت ظاهرا خوبش بود... خلاصه دیشب که دیگه حسابی مستاصل شده بودیم قرار شد زنگ بزنیم به یه آشنا که خیلی استخاره ش رو قبول داریم ( همیشه بدون اینکه نیتمون رو بدونه دقیقا تفسیری که از آیات می کنه ارتباط مستقیم با منظور ما داره! در مورد ماشین، خونه، ازدواج و هر چیز کوچیک و بزرگی... البته چون خشالت می کشیم رومون نمی شه هی بهش زنگ بزنیم و هر چند ماه یه دفعه که دیگه خیلی گیر می کنیم سراغش می ریم! ) و نتیجه ش واقعا جالب بود! آقا کابینتی اول: خیلی بد: ظاهر و باطنش یکی نیستتعجبتعجبتعجبتعجب!!!!!!! دومی: بد: خیلی هزینه می کنین اما چیزی که مد نظرتونه نمی شهتعجبتعجبتعجب!!!!!!!!!!

خیالمون از اولی که کلا راحت شد! دل من به دومی هم نبود (به خاطر استخاره) اما آقاهه اذعان داشت(!) که دیگه نه حوصله ی فکر کردن و گشتن رو داریم و نه وقتش رو! حالا فردا بعد از ظهر بریم ببینیم با این آقا معامله مون می شه و پرونده ی کابینت بسته می شه یا نه! من که دیگه دلم می خواد ساده ترین و معمولی ترین کابینت ممکن رو بگیرم و بیخیالی طی کنم... مگه چند سال می خوایم تو این خونه بمونیم؟! درضمن در راستای شانس فوق العاده م و قوانین مورفی به محض اتمام کارمون قطعا سیل آشناهای در ارتباط با کابینت سرازیر می شه! حالا ببینید کی گفتم!

۶- دوباره ذوقم برای خونه مون داره فوران می کنه چه فورانی! خدایا شکرت...

٧- راستی راستی! فردا بالاخره دفاع خواهری جونمه... فردا صبح باید برم واسه ش گل و شیرینی و آبمیوه بگیرم... خدا کنه نمره ش خوب بشه چون خیلی خیلی زحمت کشیده... مامان گلم هم بعد از ظهر از رشت راه افتاد سمت تهران واسه جلسه ی دفاع فردا... الاناست که برسه...

٨- امروز دوباره با آقاهه سر ظهر به قصد خرید همون پالتوی کذایی شال و کلاه کردیم اما فکر می کنین سر از کجا در آوردیم؟!! نه نه دیگه پارک نه! به محض رسیدن به چهارراه ولیعصر آقاهه جانمان گرسنگیش فوران کرد و به یاد قدیما رفتیم "بوفالو" هر چند که هم کادر آشناش و هم منوی غذاهاش و هم مشتریاش و هم دکوراسیون داخلیش تغییر کرده اما تجدید خاطره ای خوبی بود... کلی یاد سال اول دانشگاه من کردیم که به محض تموم شدن کلاسای صبحم یعنی ١١:١۵ می دویدم سمت محبوب و اکثر روزا ناهار می رفتیم همین بوفالوی مذکور با نون سیرای خوشمزه ش (البته اون موقع خوشمزه بود) و بعد از خوردن ناهار می رفتیم پارک دانشجو یا لاله قدم می زدیم و ساعت ١ من می دوئیدم سمت دانشگاه و معمولا هم با چند دقیقه تاخیر می رسیدم سر کلاس! جوونی کجایی که یادت به خیر!!

٩- برم یه خرده خونه رو تمیز کنم الان مامان گلم می رسهبغل.


ساره

صفحه نخست
آرشیو
پست الكترونيك
شناسنامه من

ساره


من از آن روز که در بند توام آزادم....

نویسندگان
ساره


آرشیو من


لینک دوستان
 
عزیزترینهای من:
قزمولك ميني ماليست

آرزوهاي يك دكتر كوچولو


هر دم از این باغ بری می رسد
از سرزمین های شمالی

زندگی در پاورقی

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم

گیلاس خانومی هستم

بادبادک

یک عدد سارا

بانوی همین روزها

دنیای آرام من

شراره مامان بردیا

شاید امروز

روی میز آشپزخانه

عاشقانه ها

راز گل سرخ

دنیای لیلی

ماجراهای خانه ی ما

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...

یه جای دنج

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

محسن و سحربانو

**فست فود خاطرات**

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

قینگیل بانو بلند فکر می کند

پینه دوز

دنياي ماريلا

خانواده ی کوچک من

زندگی مشترک ما

خاطرات ما

ماجراهای دناتا

من و همسری جونم

روزمرگیهای گل بانو

عشق فیلم

نیکای عزیز

آبینه

رویای خیس


لینکهای مفید:
بانک اطلاع رسانی غذا و رستوران

ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
از اون قدیما تا امروز:
ا.د.ت

جوراب پاره و انگشت آزاد

دختر ارديبهشتي

تب 40درجه

تازه كار

روزهايم آفتابيست

هر کس به طريقي دل ما مي شکند

سكرتر

شروانه ها

كوه يخ

الف مثل آزادي

خاله سوسكه

زهرا

آفتاب پرست

حرفهاي تنهايي داداشي و آبجي کوچيکه

آيدايي كه تنها نيست

علي سياه

نوشي

گلبرگ مغرور

هواي شرجي

نيما و خودش

ماجراهاي من

باران شبانه

بيليارد

memet

پوريا

مامان و بابا و دخترشون

دختر مشرقي

آفتاب پرست

آيدايي كه تنها نيست

علي سياه سابق

رختکن خاطرات

the things we never said

ترانه هاي تنهايي من

صحرا

کيمياگر

آنسوي اقيانوسها

يادداشتهاي گلپسر

پسرشمالي



آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0