< خونه ی ساره خانوم!

خونه ی ساره خانوم!


اسفند دوست داشتنی...

1- سلام:)

2- چند روز پیش نمی دونم کجا بود، تو فروم بود، گپ با دوستان بود، فیس بود یا چی که یه نفر پست شماره دار گذاشته بود، آآآآآآآآآآآآخ دلم پر کشید واسه وبلاگم و روزگار شماره دار نویسی...

3- چند روز پیش بعد از سالها باز "چراغها را من خاموش می کنم" رو برداشتم که بخونم. این بار همذات پنداریم با "کلاریس" خیلی بیشتر بود... خیلی حسهاش رو تجربه کرده بودم... با خودم فکر می کردم نکنه چند سال بعد که مجدداً بازخوانی کتاب میفته به دلم (البته اگه عمری باقی باشه:) )، شده باشم یه کلاریس تمام و کمال! بماند که وقتی با افسوس این رو به همسر محترم ابراز کردم، یک نگاه عاقل اندر سفیه تحویل گرفتم چل ستون چل پنجره:دی!

اصولاً فکر کنم من عمرم تموم بشه و هنوز در حال "فکر کردن و فکر کردن" و دنبال راهی برای "تغییر" گشتن باشم بدون اینکه دوزار عملکرد داشته باشم:)))))):(

4- چند روز پیش (این عبارت "چند روز پیش" رو صرفاً جهت تا سه نشه بازی نشه نوشتم و بس:پی) اسفند دوست داشتنی من شروع شد... از کِی عاشق این ماه شدم نمی دونم! فکر نمی کنم بیشتر از چند سال بشه که اینطور عاشقانه انتظارش رو می کشم و لحظه هاش رو می بلعم... بوی بهار رو از خود بهار بیشتر دوست دارم، این همه انرژی و امید و هیجان و انگیزه و انتظار جمعی (حتی با وجود همه ی به هم ریختگیهای مملکت که می دونم و می دونین:( )، این لطافت بی نهایت هوا (حتی با این هوای آلوده ی این شهر دودناک)، این همه شور و شوق، این همه تلاش برای نو شدن، این همه نقشه های شاد برای شروعهای تازه (گیرَم با تموم شدن تعطیلات باز همه شون فراموش بشن)، این همه حسهای ناب که فقط و فقط خاصِ اسفنده و بس...میشه دوسِشون نداشت؟!

بعضیا فکر می کنن اسفند رو دوست دارم چون ماه تولدمه... حاشا و کلا! که تولدم رو دوست دارم چون توی اسفنده:)

5- گفتم تولد... اومد و رفت و من از تصور 27 سالگی و ابهت 27 سال زندگی کردن روی این زمین و اوه اوه چه عدد گنده ای به خودم لرزیدم! هر چند که ساعتی بیش نبود:دی و باز بیخیالی نازنین، سپر بلای من در برابر قضایایی که کاری براشون از دستم بر نمیاد، من رو در آغوش گرفت:))

6- ده ساله شدیم! من و آقاهه و اولین دیدارمون! تو همین اسفند نازنین 10 ساله شدیم! نمی دونم باور اینکه یک دهه گذشته برام سختتره یا باور اینکه روزگاری بدون حضور آقاهه زنده بودم!

7- حرف ده سالگی شد دیدم این وبلاگک همچین مظلومانه زل زده به چشمام که از خجالت ذوب شدم! بله مادر جان، می دونم که شما هم 4 ماه پیش ده ساله شدی و من خوب برات مادری نکردم و هیچی به هیچی:* عاشقتم ولی خب! من و تو با هم قصه ها داشتیم، و با اتفاقایی که گذشتن، و با آدمایی که اومدن و رفتن و آدمایی که اومدن و موندن...

8- آخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش:)

بیشتر بنویسما، چه حس خوبی داشت:) گیریم کسی جز خودم خواننده م نباشه:)


ساره

صفحه نخست
آرشیو
پست الكترونيك
شناسنامه من

ساره


من از آن روز که در بند توام آزادم....

نویسندگان
ساره


آرشیو من


لینک دوستان
 
عزیزترینهای من:
قزمولك ميني ماليست

آرزوهاي يك دكتر كوچولو


هر دم از این باغ بری می رسد
از سرزمین های شمالی

زندگی در پاورقی

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم

گیلاس خانومی هستم

بادبادک

یک عدد سارا

بانوی همین روزها

دنیای آرام من

شراره مامان بردیا

شاید امروز

روی میز آشپزخانه

عاشقانه ها

راز گل سرخ

دنیای لیلی

ماجراهای خانه ی ما

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...

یه جای دنج

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

محسن و سحربانو

**فست فود خاطرات**

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

قینگیل بانو بلند فکر می کند

پینه دوز

دنياي ماريلا

خانواده ی کوچک من

زندگی مشترک ما

خاطرات ما

ماجراهای دناتا

من و همسری جونم

روزمرگیهای گل بانو

عشق فیلم

نیکای عزیز

آبینه

رویای خیس


لینکهای مفید:
بانک اطلاع رسانی غذا و رستوران

ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
از اون قدیما تا امروز:
ا.د.ت

جوراب پاره و انگشت آزاد

دختر ارديبهشتي

تب 40درجه

تازه كار

روزهايم آفتابيست

هر کس به طريقي دل ما مي شکند

سكرتر

شروانه ها

كوه يخ

الف مثل آزادي

خاله سوسكه

زهرا

آفتاب پرست

حرفهاي تنهايي داداشي و آبجي کوچيکه

آيدايي كه تنها نيست

علي سياه

نوشي

گلبرگ مغرور

هواي شرجي

نيما و خودش

ماجراهاي من

باران شبانه

بيليارد

memet

پوريا

مامان و بابا و دخترشون

دختر مشرقي

آفتاب پرست

آيدايي كه تنها نيست

علي سياه سابق

رختکن خاطرات

the things we never said

ترانه هاي تنهايي من

صحرا

کيمياگر

آنسوي اقيانوسها

يادداشتهاي گلپسر

پسرشمالي



آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0