< خونه ی ساره خانوم!

خونه ی ساره خانوم!


 

متنفرم از گفتنش... متنفرم اما تو این دو-سه سال با پوست و گوشت و احساسم وجدانش کردم... بی پدری فقط بی پدری نیست! درده، بی کسیه، بی پشتوانگیه...

خرابم... خیلی خرابم... جای خالیت خفه م می کنه... کنارم نبودنت رو شاید بتونم تحمل کنم اما پشتم خالیه، با این چه کنم؟!

کاش اونایی که از این نعمت محروم نشدن قدر بدونن، جای همه ی ماهایی که تا ابد محروم شدیم هم قدر بدونن، جای من و آقاهه م هم قدر بدونن...

خدایا از این بغض و اشک خسته م...

کاش همه چی کابوس بود...

کاش بودی و با گرمای دستهای بزرگ مهربونت همه ی غصه هام ذوب می شدن...

کاش بودی بابا:((((((((((((((((((((((((((


ساره

باز دریای دلم طوفانیست...

محرم که از راه می رسه جنگیدن با یادت خیلی سخت می شه... محرم باشه و همه جا پر باشه از اسم "حسین" و تو که بند بند وجودت عشق به "حسین" بود نباشی؟!

این روزها با خودم فکر می کنم چقدر حیف که زود رفتی، چقدر حیف که تا بودی هنوز لایق بهره بردن از بیشتر ابعاد وجودت نبودم... چقدر حیف که نموندی تا این روزها سیراب بشم از دانشِ بی حدت...

این روزها با خودم فکر می کنم خوش به حال اونایی که تا به سن میانسالی و پیری می رسن "بابا" دارن، خوش به حالشون که لذت گذروندن مراحل مختلف زندگیشون رو کنار "پدر" می چشن هر چند شاید هرگز متوجه نشن چه موهبتی رو دارن و چه فراوونن آدمایی که تشنه ی یه قطره از اون موهبتن و تا ابد حسرت به دل و تشنه دل می مونن...

این روزها همه ی وجودم تمناست برای یه بار دیگه به لب آوردن کلمه ی "بابا" و جواب شنیدن از تو... برای یه بار دیگه لمس گرمای حمایتِ دستِ بزرگِ مهربونت... برای گم شدن تو آغوش وسیعت که همه ی غمهای دنیا رو از یادم می برد... برای چشمهای منتظر و لبخندِ شادت وقتی از راه می رسیدم... برای " کی میاین رشت" گفتنای هر روزه ت حتی بعد از اینکه تلفن می زدیم که رسیدنمون به خونه بعد از سفرِ رشت رو بهتون اطلاع بدیم...

این روزها همه ش جلوی چشممی، وقت خواب و بیداری، تو کوچه و خیابون، موقع انجام کارهام، تو لحظه های دلگیرِ عزاداری وقتی پرده ی اشک چشمام رو پوشونده یاد تو هجوم میاره و هق هقم شدیدتر می شه و من می مونم و عذاب وجدانِ این سوال که این گریه بیشتر برای توئه یا امامم؟!

این روزها یادم میاد وقتی که رفتی 57 سالت بود... امامت هم وقتِ وصالِ معبود 57 سالش بود...

این روزها یادم میاد که لب و زبونت از تشنگیِ 4ماه تو کما بودن خشکیده بودن و امامِ تو هم...

این روزها یادم میاد گلوت رو برای وارد کردن لوله تنفسی............... و امامت هم........

تو کجا و امامت کجا اما این روزها دلم دنبال هر تشابه و خوشکنکی راهی می شه...

این روزها بیشتر از هر وقتی آرزو می کنم اون بالا، سر سفره ی امامت نشسته باشی و بالاخره اون چیزی که سالها درباره ش تحقیق می کردی به عینه دیده و شنیده باشی و سیراب باشی از محبتِ مظلومِ کربلا...

این روزها بدجوری دلم "بابا" می خواد...

چیزی تا یه 23آذرِ لعنتیِ دیگه نمونده... این روزها سخت آرزو می کنم نقاب بی تفاوتیم خدشه ای بهش وارد نشه...

باز دریای دلم طوفانیست

آسمان کسلم بارانیست

باغم ار زیر و زبر شد نه عجب

تحفه ی فصل خزان ویرانیست

شرح تنهایی من می پرسی؟

شرح تنهایی من طولانیست

نای بی همدمم و تا به ابد

ناله در حنجره ام زندانیست...


ساره

 

1-سلام

2-اومدم کامنتهام رو چک کنم، چند تا کامنت خصوصی و عمومی خوندم و ملغمه ای که ترکیب حسِ خوندنشون و گوگل ریدر خونیِ قبلش بهم داد من رو کشوند تو این صفحه ی سفید که بنویسم...

3-من آدمی هستم که ناخودآگاه در برابرِ یه پله بالا رفتنِ سطحِ تکنولوژیِ اطرافم مقاومت می کنم! این رو تازگیا تو خودم کشف کردم! تا وقتی یه چیزی ایراد داشته باشه خب دنبال بهترش می گردم اما وقتی به نسخه ای برسم که کفه ی محاسنش به نظرم به معایبش بچربه دیگه ترمزم رو می کشم! واسه همینه که هنوز چت کردن تو محیط یاهو رو به گوگل و فیس بوک و این باکلاس بازیا چیه اوو و اینا ترجیح می دم:دی و واسه همینه که وقتی آقاهه خواست ویندوزم رو اون قدیم ندیما از 98 به XP ارتقا بده کلی نه و نوه آوردم و بعدتر که XP خواست بشه seven هی چپ چپ نیگاهِ این تازه هه کردم و غرغر کردم و باز هم بماند که وقتی که نوبتِ تعویضِ sevenِ عزیزِ این روزهام هم برسه باز همون پروسه رو داریم و من ویندوزم رو دودستی بغل می کنم که ازم نگیرنش و باز همچین که عوض بشه بعد از یک هفته اصلا یادم می ره که ویندوز قبلیم چی بوده کلا و هرهر بهش می خندم! یعنی منظورم اینه که برخلاف مقاومت اولیه، خیلی هم زود دل می بندم به این تازه هه و قدرش رو می دونم!

الان به نظرم رسید شاید یه علت اون مقاومته محافظه کاری و ترسو بودنم باشه که نمی دونم چرا هی داره تشدید می شه! یا وابستگیِ زیادم. می ترسم این جدیده رو قدِ قدیمیه دوست نداشته باشم و خاطرات خوش با هم نسازیم و باهاش احساس راحتی نکنم و...

کلا مقوله ایست که باید بسیار بر روی آن اندیشه نمائیمیول

4- همه ی این روده درازیای شماره بالا واسه چی بود؟ آهان! واسه اینکه بگم اگرچه برای همه ی شما شایستی سیستم گوگل ریدر دیگه قدیمی هم شده باشه اما من سال تا سال بهش سر نمی زنم! هنوز هم به سیستم لینک تو لینک وفادارم! یعنی برم تو یه وبلاگ و از طریق لینکدونیش برم تو وبلاگای بعدی و الی آخر!

حالا امروز اون سالی یک باره اتفاق افتاد و رفتم که وبلاگ شف طیبه رو به ریدرم اضافه کنم که اگه یه وقتا فیل افکن نداشتم هم بتونم بخونمش از جاهای دیگه و یادم نره و اینا!

بعد وارد ریدر شدن همان و سیل وبلاگای قدیمی و نیمه قدیمی و غرق شدن تو پستهای جدید و قدیمیشون هم همان!

به عنوانِ آدمِ احتمالا دُگمی که هیچ وقت نتونست خودش رو به جوِ چند ساله ی اخیر وبلاگستان و این همه شلوغ شدنش عادت بده و هنوز تو دنیای 9-8 سال پیش وبلاگستان زندگی می کنه، فراموش کردنِ آدمای اون دوره بسیور غیرممکنه!

5- خلاصه که همون ملغمه هه که گفتم باعث شد حس نوستالژیکیتم ییهو بزنه بالا! و بیام این آش شلم شوربا رو بپزم و برم:ی

 

پ.ن1: تلفن زنگ زد دیگه رشته ی افکارم تیکه پاره شد!

پ.ن2:اوه مای گادنیشخند، 13 روز دیگه وبلاگکم 9سالش تموم می شه وااااااااا! قربونِ قد و بالات برم مااااااااادربغل

پ.ن3: به امید خدا چهارشنبه عازم مشهدِ هر ساله ایم... دلم پر می کشه...


ساره

 

1- سلام.


2- این زیاد شدنِ هر ساله ی شمعهای کیک تولد نیست که یادمون می ندازه سنمون چقدر شده و این معنیش چیه. این قد کشیدن و بزرگ شدنِ بچه های دور و بره که یادمون می ندازه چقـــــــــــــــــدر زمان سریع می گذره و چشم که به هم می زنی سالها گذشته...
اولین دیدارِ خونوادگیمون یه روز زمستونی بود تو سال 82 اگه درست یادم باشه، اون موقع علی کوچولوی ما واقعا کوچولو بود و همه ش 6-5 سالش بود و داداشی شما هم گمونم12-11 ساله بود. حالا امروز 8 سالی گذشته و علی همین روزا کلاس سوم راهنمایی رو شروع می کنه و داداشی شما دانشجوی مهندسیه...

دوستی من و تو 8سال و اندی از عمرش می گذره عزیزترین همزادى دنیا، 8سال پر از فراز و نشیب رو با هم گذروندیم، رابطه مون شکلهای مختلفی به خودش گرفت، از هم دور و به هم نزدیک شدیم، اما یه چیزی تو همه ی این سالها ثابت بود: هیچ وقت دوست داشتنت برام اندازه ی سر سوزنی معما نشد، هیچ وقت احساس خاصی که کنار تو داشتم با هیچ دوست دیگه ای تجربه نکردم، شاید با دیگران احساساتی داشتم بهتر یا بدتر اما جنس دوستی ما فرق داشت، اسمش دوستی نبود، همزادیت بود، حتی با وجود همه ی تفاوتهامون، با وجود همه ی اختلاف سلیقه هامون، با وجود همه ی چیزهایی که شاید قاتل هر رابطه ای باشه برای دیگران اما در مورد ما فقط باعث نزدیکتر شدنمون شد...

امروز تو از این محنتکده ای که کشورمونه رفتی، گفتی که زود بر می گردی، یه سال یا دو سال شاید... و من منتظر می مونم، و دعا می کنم هر کی جز این بگه دروغگو باشه همونطوری که خودت گفتی.

خداحافظ دکتر کوچولو. مراقب خودت باش همزادکم، سفرت به سلامت. روزهای خوشی داشته باشی، دلم برات از همون دیروز لحظه ی خداحافظیِ بی آبغوره تنگ شده، من و دلِ تنگم منتظر می شینیم تا باز بیای و با هم کل کل کنیم و به هم بخندیم.

3- دیشب با آقاهه ی عزیزم رفتیم هفتِ تیر خرید مانتو و روسری، با کیسه های خرید داشتیم تو خیابون بهار شیراز قدم زنان به سمتِ کبابی مورد علاقه مون می رفتیم که یه نفر ترکِ موتور کیفم رو از روی شونه م کشید. بدون اینکه ذهنم دخالتی داشته باشه تو خیابون دنبالش تا 200 متر دویدم و جیغ زدم دزد دزد، آقاهه هم چند لحظه دیرتر متوجه شد چی شده و پشت سرم شروع به دویدن و فریاد زدن کرد. یه ماشین پرشیای سفید خیلی سریع گوله کرد سمت دزدها، بهشون هم رسید اما بنده ی خدا یا ترسید بزنه بهشون یا ندونست چی کار کنه، بهش هیچ خرده ای نمی گیرم، حق داشت بترسه و دخالت نکنه. یه موتوریِ دیگه-بلاتشبیهِ اون دو تای قبلی که ترک موتور اول بودن، همون آقایون دزد!- آقاهه رو صدا زد و به سرعت رفتن سمت دزدها، طبیعتاً گمشون کردن! من با قلبی که تند تند می زد، شوک زده، ترسان و با دستی که درد می کرد به سمت میدون  حرکت کردم، نرسیده به میدون دو تا خانوم رو دیدم، صداشون کردم و بغضم ترکید، وسط هق هق گریه ازشون خواستم به همسرم تلفن بزنن، آقایی که همسر یکی از خانومها بود موبایلش رو به سمتم گرفت، صداها رو نمی شنیدم، ازش خواستم خودش تلفن بزنه. یه آقای مسن برام آب خرید و اصرار کرد بخورم، اون خانوم و آقا هم مدت طولانی کنارم ایستادن و دلداریم دادن، بعد هم که خواستم برم کلانتری پیش آقاهه، نذاشتن تنهایی برم و تا اونجا که دور هم بود باهام پیاده اومدن، تو راه حرف زدن و سعی کردن آرومم کنن و حواسم رو پرت کنن، من تمام مدت داشتم فکر می کردم تو کیفم چه چیزهایی بوده، تا به کلانتری برسیم دیگه همه ش یادم افتاده بود. محتویات کیفم ارزش مالی خیلی زیادی نداشتن، اما معنوی چرا. گوشی موبایلم که هدیه ی تولدم از طرف آقاهه بود و بسیاااااااااار دوستش داشتم و برای پیدا کردنش خیلی گشته بود تا بتونه برام بخردش، شماره تلفنها و اس ام اسهایی که گوشی به گوشی از 8-7 سال پیش نگهشون داشته بودم، کیف پولم که هدیه ی خواهری بود، سنگِ راهب که همون روز صبح همزاد یادگاری بهم داده بود، جاکلیدیِ عزیزم، دفترچه و تقویمم... باقیش دیگه کارت هام بود که می دوئم دنبالشون و مهم نیست، کارت عابر بانکم که همون موقع تلفنبانکی اعلام مفقودی و قفلش کردیم و سیم کارتم که متاسفانه خورده به روز جمعه و باید تا فردا برای سوزوندنش صبر کنیم و مبلغ نه چندان زیادی پول.

شب تلخی بود، از نظر مالی ضرر آنچنانی ای نکردم اما از نظر روحی و معنوی چرا. خاطراتی که از دست دادم یه طرف و تکرارِ دائمی صحنه ی دزدی که تو ذهنم تکرار می شه سمتِ دیگه.

اما شاکرم، نمی گم ناراحت نیستم چرا هستم، هنوز توی شوکم، صبح که چشم باز کردم دلم می خواست کابوس تموم شده باشه و دست ببرم و گوشیِ قرمزم رو از روی پاتختی بردارم و ساعت رو نگاه کنم اما نبود. اما شاکرم به خاطر همه ی اتفاقهای بدتری که می تونست بیفته و نیفتاد، شاکرم به خاطر خدایی که حواسش بهم هست و وقتی ناشکری می کنم تلنگر بهم می زنه، شاکرم به خاطر همه ی نعمتهایی که دارم و باقیش رو می سپرم به خودش.

شاید تشریح لحظه به لحظه لازم نبود، اما برای من لازم بود ثبتش کنم، خیلی هم خلاصه کردم از نظر خودم، لحظه های تلخی بود.

4-چند روز پیش قصد داشتم پستی بذارم سر تا سر غر و ناشکری و آه و ناله. اما امروز از همه ی اون حسها خالیم، امروز دلم می خواد بجای ماتم گرفتن برای همه ی نداشته هام فقط و فقط بشینم یه گوشه داشته هام رو بشمرم و شکر کنم...

خدایا، خودت هوای ما رو داشته باش...

5-آقاهه ی نازنینِ فهمیده یِ دوست داشتنیِ صبورِ من، به خاطر همه تلخی های چند وقته ی اخیر من رو ببخش...

6-همین.

پ.ن: سیل حوادث دیروز دیگه فرصتی نذاشت که تعریف کنم یک هفته رشت عزیزم بودیم و کجاها رفتیم و چه ها کردیم. شاید وقتی دیگر...


ساره

 

1-سلام.

2-رمضون امسال هم تموم شد و رفت... حیـــــــــــــــف از همه ی عبادتها و مناجاتها و خیرهایی که می تونستم انجام بدم و کوتاهی کردم...

شدم مثل بچه ای که شب امتحانشه و تازه یادش افتاده هیچی نخونده و خودش مونده و یه حجم عظیمی از کتابها و جزوه هاش و آرزو می کنه کااااااااااااش کمی بیشتر وقت داشت و بیشتر می تونست بخونه...

بماند که منِ بنده اگه باز به عقب برگردم می شم همون دانش آموز سرخوش که فکر می کنه همیشه برای درس خوندن وقت هست:((((

خدای من بپذیر و بگذر که تو بزرگی و من حقیر، که تو الله هستی و من بنده، که تو قوی ای و من ضعیف:(((((

یا من یعفو عن الکثیر، اِقبِل مِنی الیسیر و اعفُ عنِ الکثیر، انک انت الرحیم الغفور.

2-دیشب که هوا حسااااااااااابی سرد شده بود رفتیم وعده ی کله پاچه!!!!!!!! ی هر سال افطارمون رو میل کردیم و بعد از مقادیری استراحت رفتیم پارک لاله ی عزیزمون به یاد همــــــــــــــه ی روزهای خوب و بدی که دو تایی پناه می بردیم به خلوتش و ساعتها توش قدم می زدیم و شادیها و غصه هامون رو واگویه می کردیم، نیم ساعتی قدم زدیم و از مهِ غلیظ بالای استخر و دالونای سبزِ درختی و فضای وهم آلودِ شبانه ش حساااابی لذت بردیم. بعد که برگشتیم خونه و تصمیم گرفتیم تا سحرِ آخر بیدار بمونیم آقاهه یکی-دو ساعت مونده به سحر حالش حساااااابی بد شد، نفهمیدیم افتِ فشار بوده یا مسمومیت (آخه با چای یه بیسکوئیتِ مجهول الهویه خورده بود شبش:)) )خلاصه عسل و آبلیمو خورد و خوابید، قبلش هم چند تا لیوان شیر خورده بود. سحر هم بیدارش کردم به زوووور یه کمی غذا داد پائین و یه لیوان آب و نبات. تا ظهر هم خوابید که خدا رو شکر بهتر شد.

3-فردا احتمالا طرفای ظهر راه میفتیم سمت شهر عزیزم. می خواستیم امروز بعدازظهر بریم که آقاهه دیشب حالش بد شد و موندیم تا بهتر بشه. قصد رفتن هم نداشتیم چون خیلی تو تعطیلات شمال شلوغ می شه و اعصابِ آدم خرد می شه اما دیدیم سه روز تعطیلی کاری که نمی شه انجام داد پس از فرصت استفاده کنیم و بریم پیش خونواده ی نازنینمون.

4-جمعه هم مهمون داشتیم، خونواده ی دو تا از عموهای آقاهه+مامان بزرگش. خوب بود هرچند واقعا دست تنها دادنِ افطاری جدا و شامِ جدا سخت و خسته کننده ست.

این رسم رو اصلا دوست ندارم به خصوص الان که ماه رمضون وسط تابستونه با این شبهای کوتاه. ما تو رشت کلا چه زمستون چه تابستون افطار و شام رو با هم سرو می کنیم، می دونم از لحاظ اصول تغذیه درست نیست اما تو این شبای کوتاه تابستونی بهترین روش همینه. اینجوری خانومِ خونه همـــــــــــــــه ش باید مشغول سفره انداختن و جمع کردن و پذیرایی باشه، هم مهمونا کلافه می شن از خوردن هم فرصتی نمی شه که درست و حسابی بخوایم کنار هم باشیم. شام هم که تموم می شه همه باید بدو بدو برن خونه شون که از سحر جا نمونن...

5-همین دیگه! غرض گفتن تبریکِ عید بود و حال و احوالی هر چند مختصر و بس. عیدتون مبارک، التماس دعا.


ساره

این روزها...

1-سلاااااااااام

2-داشتم خودم رو دعوا می کردم که باز مدتهاست تنبلی کردی و وبلاگت رو آپ نکردی، اومدم که رسالتم:دی رو انجام بدم. دو تا کامنت جدید داشتم که حسااااااااااابی شارژم کردن، یکیش از خرگوش کوچولوی سالهای دور و شمیمِ همیشگی، اون یکی هم از یه دوست قدیـــــــــــــمی، دوست اون روزای خوبِ برای ما وبلاگ نویسای قدیمی...

3-ماه رمضون به سرعت داره می گذره و به دهه ی آخرش می رسه... دلم می گیره وقتی شبای قدر تموم می شن و دیگه نفسای آخر ماهه، دلم می گیره که باز انتظار طولانی یک ساله شروع می شه، انتظار روزای خوبی که بوهای خوب و حسهای پررنگ توشون فراوونن... بماند که هر سال یه دلگیریِ بیشتر از پارسال هم تو این روزا به حسهام اضافه می شه، دلم هوای ماه رمضونای قدیمترا رو می کنه که این ماه، ماهِ آدمای بیشتری بود... دلم اون خلوص و عشقی رو می خواد که هر سال کمرنگتر می شه... دلم می سوزه که روزه خوری شده یه راهِ دهن کجی... دلم می سوزه که به خودمون بد می کنیم تا آدمایی رو تنبیه کنیم که حتی لیاقت تنبیه شدن ندارن...

بگذریم!

4-امسال هیچ جا نرفتیم افطاری:(((((( فقط یه بار افطاری مهمون دعوت کردیم همون هفته ی اول. 5شنبه هم البته خونه ی مامان بزرگ آقاهه دعوت شدیم که نرفتیم. فردا شب خونه ی عموم دعوتیم که می شه اولین افطاریِ امسالِ ما! خودم هم باید یکی-دو سری مهمون دعوت کنم که نمی دونم تو این ترافیک مهمونیهایِ دهه ی آخر جور بشه یا نه...

5-این روزای ماه رمضون بیشتر و بیشتر دلم می گیره به خاطر دوری از خونواده م، جاشون کنارِ ما حساااااااابی خالیه... حیف که به خاطر روزه گرفتن آقاهه نمی تونیم چند روزی تو ماه رمضون بریم پیششون:( دلم پر می کشه واسه افطاری های کنار هممون...

6-جمعه سالگرد عقد و عروسیمون بود! ششمین سالگرد عقدمون و 4مین سالگرد عروسیمون... چقــــــــــــــــدر خوشحالم که همه ی این سالها رو کنار هم بودیم، چقدر خوشبختم که کلـــــــــی سختی رو کنار عزیزترینم تحمل کردم جای اینکه همه ی خوشیهای عالم رو بدون اون داشته باشم...

البته که وقتی سالگرد عروسیمون افتاده وسط ماه رمضون اون هم روز جمعه و اون هم اولین شب قدر و شب ضربت خوردن امام علی (ع) کاری نتونستیم بکنیم جز خوردن سحریِ عقشولانه:))))) و دیدن فیلم عروسیمون کنار هم دیگه که تجدیدِ یه دنیااااااااااااااا خاطرات شیرین رو برامون داشت... البته 12 روز قبلش که سالگرد عقدمون تو حرم بود پیش پیشکی سالگرد عروسیمون رو تو یه رستوران هندی دو تایی جشن گرفتیمهورا.

7-دیگه که همین! چیزی یادم نمیاد دیگه:)))))))))

8-این روزا اگه لحظه ای یادتون بهم افتاد، از دعاهاتون محرومم نکنین که سخت محتاجم...

پ.ن:یه روزی مجبور شدم برخلاف میل باطنیم همه ی پستهای وبلاگم رو خصوصی کنم و رمزش رو هم به کسی ندادم، قصد داشتم سر فرصت بشینم تک تک پستها رو بخونم و بعضیهاشون رو عمومی کنم که از اونجایی که خوندن هر پست کلــــــــــی واسه م تداعی خاطراتِ مختلف داشت این فرصت باید یه فرصت بسیاااااااااااار عظیم می بود که خب دست نمی داد. خلاصه حالا رمزم رو به کل یادم رفته:)))))))))))) البته گمونم یه جایی نوشته بودمش امیدوارم تو این همــــــــــــــــــــــــه کاغذ و دفتر دستک بتونم بیابمش وگرنه که نمی دونم چی کار کنم:)))))))))


ساره

 

1- سلام

2- عروسی شمیم هم تموم شد! حالا دیگه تعداد دوستای مجردم بسیاااااااااااار کمتر از متاهلاست:) فکر نکنم کسی از خواننده های روزای اول وبلاگنویسیم، از اون 9-8 سال پیش هنوز اینورا باشه وگرنه براش می گفتم که خرگوش کوچولوم رو هم فرستادیم رفت! البته خودش رفت ها ما هیچ کاره بیدیم:))))))))))))

3- دیشب برگشتیم تهران. یعنی از سه شنبه ی پیش که به هوای عروسی رفتیم رشت بودیم تا دیروز. قرار بود شنبه برگردیم اما مامانی عزیزم کلی کار داشت که موندیم تا کمی سبک بشه و برگشتیم.

4- اگه یه روزی یه دختری داشته باشم هرگز هرگز هرگز اجازه نمی دم با کسی ازدواج کنه که بخواد از پیشم ببردش! اینجوری شاید همیشه فحشم بده که نذاشتم به عشقش برسه اما سهم بزررررررررررگی از استرسها و غصه ها و دغدغه های زندگیش رو ازش می گیرم... تازه مثل من طعم زندگی کنار عزیزترینش رو هم نچشیده که بخواد بفهمه نداشتنش یعنی چی؛ امضا: مادرِ بالقوه خبیث:)))))))

هر وقت می ریم رشت دلم پر می کشه برای خونه زندگی خودم، اما موقع برگشت که می شه، هنوز به سر کوچه نرسیدیم و هنوز داریم با مامان و بچه ها بای بای می کنیم که دلم می خواد بزنم زیر گریه و هیچ وقتِ هیچ وقت از پیششون نرم:((

5- ماه رمضونِ همیشه عزیزم هم که داره میاد! هر چند پارسال آخراش دیگه حساااااااابی کم آورده بودیم. چقدر روزه گرفتن تو زمستون و تابستون با هم فــــــــــــــــرق داره! خدا خودش توانش رو بده...

6- همین فعلاً:)


ساره

تدارک

1- سلام:)

2- چند شب پیش گفتیم یه سر بزنیم خونه ی مامان بزرگ آقاهه، رفتیم و یک ساعتی موندیم و برگشتیم سمت خونه، تو راهِ برگشت داشتم آه و ناله می کردم که داره ماه رمضون می شه و ما هنوز یه شمال نرفتیم (گیلان که واسه ما شمالِ تفریحی محسوب نمی شه:دی)، آقای آقاهه رو جو فرا گرفت و دِ بِگاز سمت جاده:))))))))))))) دیگه با کلی مذاکره به "امامزاده هاشم" جاده هراز رضایت دادیم، رفتیم و آشی خوردیم و کمی یخ زدیم و شاد و خندان برگشتیم. دوست داشتم:)

3- یکشنبه جشن نیمه ی شعبانِ هر ساله ی آقاهه و دوستاشه. آقاهه چند سالی بود تو اجرای نمایش شرکت می کرد اما خب پارسال سر تمرینا جداً اذیت شدیم، همه ی دوستای دیگه ش مجردن و فارغ از دنیای متاهلی و تعهدات و شرایطش، اینه که تصمیم بر این شد امسال تو تئاتر مشارکت نکنه. قراره دو تایی با هم مهدکودک بشیم:)))) یعنی تو مدت اجرای نمایش بچه ها رو تو یه سالن دیگه جمع کنیم و براشون برنامه تدارک ببینیم. دیروز با هم رفتیم بازار و کلــــــــــــــی جایزه های کوچولوی بامزه واسه بچه ها خریدیم، ماشین و هواپیمای کوچولو واسه پسرا، کیف عروسکی بامزه و روسری و عروسک آویز واسه دخترا. انقـــــــــدر دوسشون دارم:) شاید بریم چند تا بسته مدادرنگی و ماژیک هم بگیریم واسه بچه های بزرگتر. بادکنک هم خریدیم، باید بریم کاغذکشی و تزئینی هم بگیریم احتمالا. یادم باشه تو پست بعدی عکساشون رو می ذارم.

4- فردا عصر یه گردهمایی دوست داشتنی خانومانه-کودکانه داریم با یه عاااااااااااااااالمه دوستای اینترنتی. فعلا که دچار بیخیالیِ پیش از وقوعِ ماجرای هیجان انگیز شدم، فردا صبح نمی دونم حسم به کجا برسه:)))))))))))) البته با اکثر حضار دیگه به حد کافی دیدار غیرمجازی داشتیم و حسابی هم رو می شناسیم، اما خب بالاخره ماجرای غیرمعمولیه هنوز.

5-این از سرشلوغیهای این روزای من:)

6- مرسی که بعد از این همه وقت بودین و من رو فراموش نکرده بودین. امیدوارم بتونم لایق این محبت باشم:) امیدوارم دیگه مجبور نشم وبلاگ دوست داشتنیم رو، رفیقِ شفیقِ 8ساله م و همه ی خاطرات و دوستی های حولش رو رها کنم و برم، هرگز:)


ساره

صفحه نخست
آرشیو
پست الكترونيك
شناسنامه من

ساره


من از آن روز که در بند توام آزادم....

نویسندگان
ساره


آرشیو من


لینک دوستان
 
عزیزترینهای من:
قزمولك ميني ماليست

آرزوهاي يك دكتر كوچولو


هر دم از این باغ بری می رسد
دو لقمه خاطره ی سبز

از سرزمین های شمالی

زندگی در پاورقی

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم

گیلاس خانومی هستم

بادبادک

یک عدد سارا

بانوی همین روزها

عسل خاطره ها

دنیای آرام من

شراره مامان بردیا

شاید امروز

روی میز آشپزخانه

عاشقانه ها

راز گل سرخ

دنیای لیلی

ماجراهای خانه ی ما

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...

یه جای دنج

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

محسن و سحربانو

**فست فود خاطرات**

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

قینگیل بانو بلند فکر می کند

پینه دوز

دنياي ماريلا

خانواده ی کوچک من

زندگی مشترک ما

خاطرات ما

ماجراهای دناتا

من و همسری جونم

روزمرگیهای گل بانو

عشق فیلم

نیکای عزیز

آبینه

رویای خیس


لینکهای مفید:
بانک اطلاع رسانی غذا و رستوران

ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
از اون قدیما تا امروز:
ا.د.ت

جوراب پاره و انگشت آزاد

دختر ارديبهشتي

تب 40درجه

تازه كار

روزهايم آفتابيست

هر کس به طريقي دل ما مي شکند

سكرتر

شروانه ها

كوه يخ

الف مثل آزادي

خاله سوسكه

زهرا

آفتاب پرست

حرفهاي تنهايي داداشي و آبجي کوچيکه

آيدايي كه تنها نيست

علي سياه

نوشي

گلبرگ مغرور

هواي شرجي

نيما و خودش

ماجراهاي من

باران شبانه

بيليارد

memet

پوريا

مامان و بابا و دخترشون

دختر مشرقي

آفتاب پرست

آيدايي كه تنها نيست

علي سياه سابق

رختکن خاطرات

the things we never said

ترانه هاي تنهايي من

صحرا

کيمياگر

آنسوي اقيانوسها

يادداشتهاي گلپسر

پسرشمالي



آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0