< خونه ی ساره خانوم!

خونه ی ساره خانوم!


ساره ی مثبت

سلام:)

خیلی وقته می خوام آپدیت کنم ولی امان از تنبلی! اما نامردیه که اینجا فقط غُرهام رو ثبت کنم و حالهای خوبم رو نه.

چند وقتیه در حال تزکیه ی ذهنمم! دارم سعی می کنم یاد بگیرم خوب فکر کنم و خوب ببینم و خوب بخوام.

خیلی حالم بهتره! خیلی خوبم!

نمی دونم واقعا تو دنیای اطرافم هم تغییری اتفاق افتاده یا همه ی حال خوبم مدیون این دیدِ خوبه، اما هر چی که هست خیلی شادم...

امیدوارم تو این راه هیچ تزلزلی نداشته باشم و همینجوری مستقیــــــــــــــــــم پیش برم:)

 

دو-سه روزه دارم فکر می کنم چرا تا حالا معنیِ این بیت رو نفهمیده بودم که:

شکر نعمت نعمتت افزون کند              کفر نعمت از کفت بیرون کند

کلـــــــــــــــی نشونه و راهنما دور و برمون ریخته و حیف که ما چشمامون فقط رو چیزایی که می خوایم بازه.

حیف از ما آدما با اون همه خلاقیت و پتانسیل که همه چیمون رو فدای دید مادیمون بکنیم...

حیف از ما که فراموش کنیم همه ی کارهای زندگیمون قرار بوده نهایتاً وسیله ای باشن برای رسوندنمون به "آرامش" اما خیلی از این وسایل خودشون کم کم و خزنده شدن هدف!

خدایا شکرت، به خاطر تک تک داشته هام، به خاطر تک تک لحظه ها و حسهای خوبم، به خاطر تک تک نعمتهای مادی و معنوی ای که از فکر شمارشون نفسم می گیره...

خدایا شکرت:)

خوشحال باشین و پرانرژی:)


ساره

اعتراف

اعتراف می کنم 5 سال گذشته ی زندگیم رو به بطالت گذروندم!

اعتراف می کنم اصلا همه ی زندگیم رو به بطالت گذروندم!

اعتراف می کنم همیشه منتظر شرایط ایده آل و پرفکت و آرمانیَم و همه ش در حال غر زدن و ایراد گرفتن از اوضاع!

اعتراف می کنم همیشه دنبال مقصر می گردم که کمی و کاستیا رو گردنش بندازم در حالیکه اگه بخوام رواست باشم این خودمم که باید مشکلاتم رو برطرف کنم!

اعتراف می کنم وقتی به سالهایی که مثل برق و باد گذشتن و دیگه هرگز برنمی گردن فکر می کنم گریه م می گیره!

اعتراف می کنم از دست خودم و پشتِ گوش اندازیام خسته شدم!

اعتراف می کنم نمی دونم با خودم چی کار کنم!

اعتراف می کنم این روزا به شدت آرزو دارم راهی وجود داشت که مثل خونه تکونی می شد درون و ذهن و همه ی ارکان وجودم رو محکم بتکونم و از هر چی تو این 27 سال توش تلنبار شده خالی کنم و از نو دنیای درونم رو بسازم!

اعتراف می کنم مدتیه رفتم تو فازِ مثبت نگری و دارم کم کم ذهنم رو پالایش می کنم و سعی می کنم افکار مثبت رو جایگزین منفیها کنم!

اعتراف می کنم اگه بازم بیخیال بشم و خودمو ول کنم و تن بدم به غمبرک زدن (راحتترین راهِ فرار) دیگه بدجوری از دست خودم کفری می شم!

اعتراف می کنم ترجیح می دم همین حالا بمیرم تا اینکه باقیِ زندگیم هم به بطالتِ همیشگی بگذره!

اعتراف می کنم آقاهه این حرفام رو اصلا قبول نداره و خیلی هم ازم راضیه، پس چرا خودم از خودم به هیچ وجه راضی نیستم؟!!

اعتراف می کنم هیچ وقت تو زندگیم از تواناییها و استعدادهای خدادادیم اونطور که شایسته شون بوده استفاده نکردم!

اعتراف می کنم هیچ وقت درس نخوندم! همیشه با تکیه به استعدادهای خدادادیم جلو رفتم. هیچ وقت جز شبِ امتحان درس نخوندم!

اعتراف می کنم تو تمام طول دوران زندگی تحصیلیم به تعداد انگشتای یه دست نمی رسه وقتایی که یه درسی رو مثل آدم خوندم، هر بار هم سرِ کَل و غیرتی شدن بوده و هر دفعه هم بی استثنا بهترین نتیجه ی موجود رو گرفتم و دو بارش که تو دانشگاه بود و هر بار فقط یکی-دو روز شبِ امتحان ولی عین آمیزاد درس خونده بودم نمره ی اول کلاس شدم با اختلاف بسیار و استاد مربوطه رو مبهوت کردم ولی کی بود که آدم بشه؟!

اعتراف می کنم اصلا درس خوندن رو بلد نیستم! همینه که هر سال هی می گم امسال کنکور شرکت می کنم و باز می مونه واسه سال بعد چون نمی دونم باید از کجا و چه جوری شروع کنم!!!

اعتراف می کنم کاش فقط درس بود! این مشت بود نمونه ی خروار!

اعتراف می کنم هیچ وقت نتونستم خودم و اهدافم و خواسته هام رو درست بشناسم!

اعتراف می کنم ایشششششششششش تو روم!

آخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش سبک شدم!


ساره

شریک

خیلی سال می گذره،خیلی مدت، ولی هنوز خیلی چیزا برام عجیب و تازه ست؛

منتظر نشستن برای اومدنش،

صدای تق تق به درِ خونه زدنش،

لبخندش،

نگاهش،

صداش،

افکارش،

گرفتن دستام تو دستاش وقتی تو خیابون قدم می زنیم،

ضربان قلبم وقتی می بینمش،

آرامش و امنیتی که با حضورش دارم،

این همه فهم متقابل، این همه درک تک تک حرفا و حرکات،

این همه صمیمیت با مردی که پدرم نیست، برادرم نیست، دایی و عمو و ... هم نیست، برام عجیبه، عجیبه و هنوز نمی تونم درکش کنم، نمی تونم هضمش کنم، نمی تونم این جادو رو تحلیل کنم.

 

6 سال و 1 ماه و 12 روز از عروسیمون، 8 سال و 1 ماه و 12 روز از عقدمون و کلی سال از آشنائیمون گذشت و هنوز نفهمیدم چطور آدما واسه هم "تکراری" می شن و چطور شاکرم از اینکه این تکرار هنوز (و امیدوارم "هرگز") به خونه ی ما سر نزده.

بچه که بودم وقتی می خوندم یا می شنیدم یه زن و شوهری دو سال از زندگیشون گذشته و بچه نمی خوان هنوز شاخ در می آوردم که یعنی حوصله شون سر نمی ره؟! چه جوری زندگیشون رو می گذرونن؟! یکنواختیِ کُشنده دیوانه شون نمی کُنه؟!

حالا می فهمم:) خوب می فهمم...

 

اومده بودم چیزای دیگه ای بنویسم، چیزای کاملا متفاوت، نشد! اینا خودشون اومدن و موضوع رو تولید کردن. منم به یاد قدیما جلوی قلم به دست گرفتنِ (بخوانید تایپ کردنِ!) ذهنم رو نگرفتم.

همین دیگه:)


ساره

فکرهای من!

سلام:)

1- داشتم با خودم فکر می کردم که چی شد که وبلاگم برام کمرنگ شد... یادم افتاد یه روزی اومد که دنیاهام با هم قاطی شدن  و این قاطی شدن دنیاها حس امنیتم رو زیر سوال برد... حالا کلا من آدمیَم که اهل لاپوشونی و قایم کردن و اینها هم نیستم ها! حتی حاضر نشدم با اسم مستعار وبلاگ بنویسم یا مطالبم رو موقع نوشتن سانسور کنم! اینه که وقتی آدمای دنیاهای مختلفم با هم اختلاط پیدا کردن دیگه دلم با اینجا یکی نشد! فکر کنم فقط خودم فهمیدم چی گفتم;)

2- این روزها قضایایی پیش اومد و اتفاقاتی افتاد که یه سری سوال تو ذهنم برای خودم ایجاد کرد... سر آخر تو فکر کردنهام به این نتیجه رسیدم که انقــــــــــــــــــــــــــــدر تو سالهای اخیر زندگیم روی آرزوهام سرپوش گذاشتم و به رویاهام فکر نکردم و سعی کردم رئالیست باشم و خواسته هام رو اولویت بندی و مدیریت کنم که حالا به خودم اومدم و می بینم ای دل غافل! آرزوهام رو فراموش کردم! حتی دیگه یادم نمیاد چی ها از زندگیم می خواستم و رویاهام چی بودن! احیای آرزوها و رویاهام به گمونم خیلی سخته علی الخصوص که از هر چیز زورکی ای بیزارم. پس زورکی نمی تونم خودم رو وادارم از چیزی خوشم بیاد یا بدم! اینه که کمتر چیزی من رو به هیجان واقعی میاره! شادیِ حقیقی و عمیق و قیلی ویلیانه ی قدیمم رو به ندرت تجربه می کنم! خودم کردم... شایستی هم خوب شدم:دی

خلاصه اینکه از منِ ننه بزرگ بشنوین که صبوریِ بیش از حد و فداکاری و خانومی و سکوت هیچ هم خوب نیست! فکر نکنین همین که همه ی دور و بریهاتون شما رو یه خانوم متین و باشخصیت و "خانوم" و "عاقل" و "فهمیده" می دونن یعنی به به! نُچ! به حروم شدن شادیهای خیال پردازانه نمی ارزه...

رویاهای من، زنده شین لطفا!

3- اصولا اکثر حرفای بنده به خصوص در گفتمان با آقاهه ی عزیزتر از جان، با "داشتم فکر می کردم که" شروع می شه. و اصولا فکر کنم اگه بتونم کمتر فکر کنم خیلی خوشبختتر می شم:))

4- برم تا خدا می دونه باز کِی!


ساره

اسفند دوست داشتنی...

1- سلام:)

2- چند روز پیش نمی دونم کجا بود، تو فروم بود، گپ با دوستان بود، فیس بود یا چی که یه نفر پست شماره دار گذاشته بود، آآآآآآآآآآآآخ دلم پر کشید واسه وبلاگم و روزگار شماره دار نویسی...

3- چند روز پیش بعد از سالها باز "چراغها را من خاموش می کنم" رو برداشتم که بخونم. این بار همذات پنداریم با "کلاریس" خیلی بیشتر بود... خیلی حسهاش رو تجربه کرده بودم... با خودم فکر می کردم نکنه چند سال بعد که مجدداً بازخوانی کتاب میفته به دلم (البته اگه عمری باقی باشه:) )، شده باشم یه کلاریس تمام و کمال! بماند که وقتی با افسوس این رو به همسر محترم ابراز کردم، یک نگاه عاقل اندر سفیه تحویل گرفتم چل ستون چل پنجره:دی!

اصولاً فکر کنم من عمرم تموم بشه و هنوز در حال "فکر کردن و فکر کردن" و دنبال راهی برای "تغییر" گشتن باشم بدون اینکه دوزار عملکرد داشته باشم:)))))):(

4- چند روز پیش (این عبارت "چند روز پیش" رو صرفاً جهت تا سه نشه بازی نشه نوشتم و بس:پی) اسفند دوست داشتنی من شروع شد... از کِی عاشق این ماه شدم نمی دونم! فکر نمی کنم بیشتر از چند سال بشه که اینطور عاشقانه انتظارش رو می کشم و لحظه هاش رو می بلعم... بوی بهار رو از خود بهار بیشتر دوست دارم، این همه انرژی و امید و هیجان و انگیزه و انتظار جمعی (حتی با وجود همه ی به هم ریختگیهای مملکت که می دونم و می دونین:( )، این لطافت بی نهایت هوا (حتی با این هوای آلوده ی این شهر دودناک)، این همه شور و شوق، این همه تلاش برای نو شدن، این همه نقشه های شاد برای شروعهای تازه (گیرَم با تموم شدن تعطیلات باز همه شون فراموش بشن)، این همه حسهای ناب که فقط و فقط خاصِ اسفنده و بس...میشه دوسِشون نداشت؟!

بعضیا فکر می کنن اسفند رو دوست دارم چون ماه تولدمه... حاشا و کلا! که تولدم رو دوست دارم چون توی اسفنده:)

5- گفتم تولد... اومد و رفت و من از تصور 27 سالگی و ابهت 27 سال زندگی کردن روی این زمین و اوه اوه چه عدد گنده ای به خودم لرزیدم! هر چند که ساعتی بیش نبود:دی و باز بیخیالی نازنین، سپر بلای من در برابر قضایایی که کاری براشون از دستم بر نمیاد، من رو در آغوش گرفت:))

6- ده ساله شدیم! من و آقاهه و اولین دیدارمون! تو همین اسفند نازنین 10 ساله شدیم! نمی دونم باور اینکه یک دهه گذشته برام سختتره یا باور اینکه روزگاری بدون حضور آقاهه زنده بودم!

7- حرف ده سالگی شد دیدم این وبلاگک همچین مظلومانه زل زده به چشمام که از خجالت ذوب شدم! بله مادر جان، می دونم که شما هم 4 ماه پیش ده ساله شدی و من خوب برات مادری نکردم و هیچی به هیچی:* عاشقتم ولی خب! من و تو با هم قصه ها داشتیم، و با اتفاقایی که گذشتن، و با آدمایی که اومدن و رفتن و آدمایی که اومدن و موندن...

8- آخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش:)

بیشتر بنویسما، چه حس خوبی داشت:) گیریم کسی جز خودم خواننده م نباشه:)


ساره

 

دلم برای خودم سوخت...

وقتایی مثل الان که دلم بدجوری می گیره، بی دلیل یا با دلیل، اگه نخوام با آقاهه در باره ش صحبت کنم، هیچکس رو ندارم که باهاش حرف بزنم و بعدش احساس کنم سبک شدم، احساس کنم زندگی قشنگتر شده، احساس کنم بازم می تونم سر پا وایسم... هیچکس نیست که ازم نپرسه دلیل ناراحتیم چیه و همینجوری درکم کنه، هیچکس نیست که بدون اینکه همپام بشینه غصه بخوره سبکم کنه، هیچکس نیست که حرف زدن باهاش آرومم کنه...

اگه به مامانم بگم از راه دور فقط به نگرانیهای مادرانه ش اضافه کردم...

اگه به آقاهه ی همیشه سنگ صبورم بگم می ترسم یه روزی بترکه آخر این سنگ محکمِ من...

فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و چون طرف صحبتم خودمم و خودم، بار غصه م سنگین و سنگینتر میشه!

کاش کسی بود که بدون اینکه ازم بپرسه "چرا"، آرومم کنه... بهم انرژی بده، بهم امید بده...

کاش زندگی انقدر سخت نبود...

پ.ن1: می دونم که انصاف نیست فقط غصه هام رو بزنم زیر بغلم بیام اینوری، می دونم که موقع شادی هم باید بیام، می دونم...  اما وقتی از همه جا خسته م فقط این وبلاگ کوچولوی نازنین ده ساله مه که آغوشش همیشه به روم بازه...

پ.ن2: سبکترم انگار!


ساره

از خواب و غیره

1-چند شبه که خوابای بدی می بینم... مسائلی که تو خوابهام هستن چیزایی نیستن که تو زندگی روزمره م حتی بهشون فکر کنم... تو همه ی خوابهام آدمهایی که در واقعیت فوت کردن و تو خواب هم این واقعیت رو می دونم وجود دارن، متفاوتن البته...

من به ندرت کابوس می بینم، کلا شاید به تعداد انگشتهای دست هم نرسه بارهایی که تو زندگیم با ترس از خواب بیدار شدم... اما این روزا...

امروز دیگه خیلی ترسیدم از خوابم... بیدار شدم و همونجور  که توی تخت دراز کشیده بودم مدتها با وحشت فکر کردم! نتیجه اینکه کلا خوابم به هم ریخت و بعدتر هم که کمی خوابیدم چیز چندانی از سردردم کم نشد...

فعلا که دارم وحشت این خوابها رو تو خودم می ریزم و سعی می کنم با صدقه کنار گذاشتن این خوابها و البته نشونه های دیگه ای که این روزا تو زندگیم اتفاق میفته رو از سر بگذرونم، باقیش رو هم سپردم به خدا...

2- پیرو شماره ی 1 و نشونه هایی که درباره شون تو پاراگراف آخرش گفتم، نمونه ای عرض کنم داستان وار: یکی-دو شب پیش رفته بودیم ونک خرید و موقع برگشت ماشینه هیچ جوری استارت نمی خورد! از شانسمون خیابونای اون دور و بر همه سراشیبی بودن اما هر چی تو سراشیبی ولش کردیم باز نشد که نشد. داشتیم تصمیم می گرفتیم ولش کنیم همونجا و فرداش با تعمیرکار بریم سراغش که یه نفر از غیب رسید و خواست کمکمون کنه و از قضا تعمیرگاه دار ماشینی بود که با خانواده ش اومده بود اونورا خرید و بلافاصله عیب ماشین رو (که اونقدرا هم چیز متداولی نبود) تشخیص داد و قطعه ش رو هم داشت و همونجا تعویض کرد و به جز هزینه ی قطعه و البته اجرت ما دیگه تو زحمت و دردسری نیفتادیم...

خب من خیلی با این قضیه درگیر بودم، همه ش پیش خودم تحلیلش می کردم که آیا این یه تلنگر بوده؟ پاسخ گناهای اخیر؟ پاسخ ثوابهای اخیر؟ یا چی؟ اونوقت در مورد اون آقایی که مشکل رو حل کرد هم همین سوالها مطرح می شدن. بعد هی کفه های ترازو رو واسه خودم سبک سنگین می کردم.

نمی دونم تا چه حد باور دارین اما اگه آدم معتقدی باشین و دینتون فقط پدر مادری نباشه احتمالا باید به این باور رسیده باشین که واقعا اعمال ما یه اثرات وضعی دارن، اثراتی که ما به چشم اتفاقات مختلف تو زندگیمون می بینیم و در حقیقت از قوانین نظام هستی نشأت می گیرن که ما خیلی درباره شون -هنوز- اطلاعات علمی نداریم و کم کم و دونه دونه شاید با علم انسانی کشف بشن یا نشن. مثال عادیش می شه خوردن غذای مسموم که اثر قابل پیش بینیش حداقل معده درده (با تشکر از سیدنا و مرادنا و همسرنا آقاههچشمک). حالا گناهها و کارهای خیر و غیره و غیره هم اثرات خودشون رو دارن روی روح و روان یا حتی مشهودتر.

آهان! مثلا مثل استفاده ی خیلی واقعا به جا!!!!! و آگاهانه!!!!!!! ی برخی دوستان!!! که زلزله رو مستقیما اثر بی حجابی قشر نسوان دونستن!!!! خب این بیحجابیه اثرات وضعی خودش رو داره، زلزله هم از عذابهای الهی هم هست دیگه حالا این ربط قشنگی که این دوستان!!!!! بین این دو تا برقرار کردن و فعل و انفعالات زمین شناسی و علوم مربوطه و از طرف دیگه گناههای کوچولو موچولوی بسیار جزئی!!!! دیگه ای که این دور و ور صورت می گیره مثل موارد کوچیکی از قبیل دزدیهای هزار میلیاردی!!! و خیانت و دروغهای شاخدار برخی دوستان دیگه و موارد بسیوووووووور عدیده ی اینچنینی!!!! که خودش مثنوی هفتاد من کاغذه رو کلا به هیچ جایی حساب نکردن و همونجوری که خودشون عشقشون کشیده و لازم دونستن نتیجه گیری کردن و پرونده رو بستن، بحثیست جداگانه که در این مقال نگنجد!

اساسی از موضوع پرت شدیمها! منم با این مثال آوردنا و افعال معکوسم!

3- القصه! کل قضیه اینه که مدتیه خیلی از خدا می خوام باهام حرف بزنه و خودش لطف کنه با منِ نشونه نفهم، واضح و سلیس در مورد "آنچه می گذرد و خواهد گذشت و من چه باید بکنم"ها گفتمان کنه...

حالا من موندم و کلی خواب و نشونه که نمی دونم الان پاسخی به اون زبون درازیها و توقعات قشنگمه؟ یا اصولا همون اثر وضعیه ست؟ یا نه کلا از بیخ و بن هویجوری بیخودیه و اتفاقات طبیعی و عادی و روزمره ی زندگیه و من زیادی پیچیده شون کردم!

4- عجب پست وهم انگیزی شد... خودم متوجه نشدم درست چی گفتم! امیدوارم سوءتفاهم از توش در نیاد فقط!

5- در راستای عوض کردن فضا:دی باید خدمت انور عالی عزیزان خودم عرض کنم که مامان و علی کوچولومون که اخیرا دیگه اصلا هم کوچولو نیست و آقایی شده واسه خودش و خواهر جانمون از دیروز تشریف فرما شدن اینورا و البته فعلا خونه ی خودشونن (همون خونه ی دانشجویی من و خواهر مربوطه) و ما دیروز در معیتشون بودیم و انشالله امشب نزول اجلال می کنن بنده منزل و خلاصه که ما بسیوری کیفوریم یه چند روزی احتمالا:)

6- ما (من و شخصِ خودم) رفتیم!


ساره

 

پیشاپیش اعلام کنم این پست مربوط به وجه نوستالژبازِ شخصیت من می باشد و ایشون دارن می نویسننش اینه که اگه حالتون از پستهای "یاد باد"ِ من بد شده دیگه، نخونیدش راحتترین:دی:))))))

1- امروز بعد از سحر داشتم با خودم فکر می کردم چقـــــــــــــــــــــــــــــــدر دلم می خواد یه بار دیگه همه ی دوستای دوران طلایی وبلاگ نویسیم رو ببینم... همون روزای سالهای 81 تا 6-85... می دونم که میسر نیست به دلایل مختلفه آما بهش فکر که می تونم بکنم:دی (امضا: همون ساره ی رویایی و خیال پردازِ همیشه)... یه چیزی تو آدمای اون نسل از وبلاگستان بود که کمتر تو دور و برم می بینم این روزا... یه جور ژرفا، یه جور همدلی، یه جور درکِ خاص و دیدگاه ویژه... یه جورایی دنیا رو از دریچه ی متفاوتی نگاه می کردیم... یادش به خیر... خوشحالم که اون روزا رو تجربه کردم!

در این مورد حرف زیاد داشتم اما ترجیح می دم همینجا کاتش کنم...

یه چیزی! می شه اگه کسی از اون روزا هنوزم گذرش اینورا میفته یه تلنگر کامنتانه یی برام بزنه؟ خصوصی یا عمومیش فرقی نمی کنه:)  ممنون می شم...

2- ماه رمضون عزیز و نازنینم افتاده تو سراشیبی روزهای آخر:( هر چند که این یکی-دو ساله واااااااااااقعا روزه گرفتن یه وقتایی طاقت فرسا می شه... اما حاضرم صد برابرش رو تحمل کنم و لذت این یک ماه بندگیِ دست و پا شکسته و نصفه نیمه م رو از دست ندم... عشق می کنم از نفس کشیدن تو این هوای روحانی...

3- یه چند وقت پیش طی یه اقدام محیرالعقول برداشتم همه ی پستهای وبلاگم رو رمزدار کردم بماند که رمز رو خودم هم یادم نیست:)) بعد می خوام یه روز وقت بذارم بعضیاشون رو عمومی کنم دوباره اما تنبلیم میاد همه رو دونه دونه بررسی کنم، گفتم اینجا بنویسم بلکه خودم از رو برم:دی

4- ایشششششششش خو من کلی حرف داشتم الان یادم رفت:))))

برم حاضر شم بریم یه سر خونه ی مامان بزرگ آقاهه م و بعد هم احیا

التماس دعا

 

بر می گردم، حتما;)


ساره

صفحه نخست
آرشیو
پست الكترونيك
شناسنامه من

ساره


من از آن روز که در بند توام آزادم....

نویسندگان
ساره


آرشیو من


لینک دوستان
 
عزیزترینهای من:
قزمولك ميني ماليست

آرزوهاي يك دكتر كوچولو


هر دم از این باغ بری می رسد
از سرزمین های شمالی

زندگی در پاورقی

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم

گیلاس خانومی هستم

بادبادک

یک عدد سارا

بانوی همین روزها

دنیای آرام من

شراره مامان بردیا

شاید امروز

روی میز آشپزخانه

عاشقانه ها

راز گل سرخ

دنیای لیلی

ماجراهای خانه ی ما

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...

یه جای دنج

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

محسن و سحربانو

**فست فود خاطرات**

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

قینگیل بانو بلند فکر می کند

پینه دوز

دنياي ماريلا

خانواده ی کوچک من

زندگی مشترک ما

خاطرات ما

ماجراهای دناتا

من و همسری جونم

روزمرگیهای گل بانو

عشق فیلم

نیکای عزیز

آبینه

رویای خیس


لینکهای مفید:
بانک اطلاع رسانی غذا و رستوران

ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
از اون قدیما تا امروز:
ا.د.ت

جوراب پاره و انگشت آزاد

دختر ارديبهشتي

تب 40درجه

تازه كار

روزهايم آفتابيست

هر کس به طريقي دل ما مي شکند

سكرتر

شروانه ها

كوه يخ

الف مثل آزادي

خاله سوسكه

زهرا

آفتاب پرست

حرفهاي تنهايي داداشي و آبجي کوچيکه

آيدايي كه تنها نيست

علي سياه

نوشي

گلبرگ مغرور

هواي شرجي

نيما و خودش

ماجراهاي من

باران شبانه

بيليارد

memet

پوريا

مامان و بابا و دخترشون

دختر مشرقي

آفتاب پرست

آيدايي كه تنها نيست

علي سياه سابق

رختکن خاطرات

the things we never said

ترانه هاي تنهايي من

صحرا

کيمياگر

آنسوي اقيانوسها

يادداشتهاي گلپسر

پسرشمالي



آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0